فارسی

کردستان عراق مامن صدها مبارز

مصاحبە با سردار ایزدی

زمستان را با همە سختی هایش در ارموش بە پایان رسانیدیم و بهار از راە رسید. روستای ارموش زیبائی بهاری خود را بازیافت. همە جا سبز و پوشیدە از گیاهان بهاری و جنگلهای سرسبز بود. رودخانە سپی گا با آب خروشان خود مابین ارموش و کورتە وسعت خود را افزایش دادەبود. تصمیم گرفتەشد برای استفادە از گیاهان خوراکی اقدام کنیم.

 

کردستان عراق مامن صدها مبارز در دهە هشتاد میلادی

 

مصاحبە با سردار ایزدی

 

دامنە سرکوب احزاب سیاسی در ایران بعد از انقلاب توسط رژیم نوین سرانجام بە حزب تودە ایران، سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) و حزب دمکرات کردستان ایران (پیروان کنگرە چهارم) هم کشیدەشد. متعاقب این سرکوب از جملە شمار زیادی از فعالان سیاسی این سە جریان بە کردستان عراق کوچیدند و توسط حزب شیوعی عراق کە آن زمان در مبارزە مسلحانە علیە حکومت عراق مشارکت فعال داشت، بعنوان مهمان پذیرفتەشدند. توسط آماری کە از جانب این فعالین اعلام شدەاند، تعداد این افراد مابین ٤٠٠ تا ٥٠٠ نفر تخمین زدە می شود. افرادی کە عمدتا کرد بودند، اما تعدادی چند از دیگر شهرهای ایران نیز بە همراە آنان بودند.

کوچ جمعی بخش مهمی از مبارزین چپ بە کردستان عراق هنوز رویدادی بشدت ناشناختەای باقی ماندەاست، هم بە علل سیاسی و هم بە عللی دیگر از جملە طوفان حوداث دیگری کە کل جو منطقە را تحت تاثیر خود قرار دادند. ما در اینجا برای مرور دگربارە این رویداد سیاسی و خوانش دوبارە آن و نیز جلب توجە دوبارە دیگران با تعدادی از فعالان آن دورە مصاحبەهائی ترتیب دادەایم. در این نوبت، سخنان سردار ایزدی یکی از فعالین فدائی آن زمان را می شنویم.

لازم بە تذکر است کە مصاحبەشدگان در انتخاب سئوالات ارسالی و جواب بە آنها مختار بودند.

 

سایت قلم

١١ ماە ششم ٢٠٢٠

 

سئوالات:

١ـ با تشکر از اینکە دعوت ما را بە مصاحبە پذیرفتید. بگذارید اول از چگونگی کوچ بگوییم، از آن روزهای اول. لطفا در این مورد کمی تعریف کنید. آیا مهاجرت بصورت فردی بود یا گروهی (در تیمهای کوچک)؟ آیا هیچگاە در جریان انتقال کە با کمک حزب شیوعی انجام می گرفت، مشکل خاصی از طرف نیروهای امنیتی حکومت ایران پیش آمد؟

٢ـ بە نظر شما میانگین سنی این افراد چقدر بود؟

٣ـ با توجە بە اینکە حزب شیوعی در جنگ 'قرناقان و پشت آشان' در جنگ داخلی توسط اتحادیە میهنی کردستان متحمل ضربات سختی شدەبود، آیا حزب با اسکان شما و تامین مالی و تدارکی مهاجران با مشکل مواجە نبود؟

٤ ـ این نیرو عمدتا متلعق بە کدام جریان از سە جریان فدائی و تودەای و کنگرە چهارمی بود؟ بر حسب دستەبندی کدام در جایگاە اول قرار می گیرد و کدام در جایگاە سوم؟ آیا همە با هم بودید یا مقرات جداگانە داشتید؟

٥ـ شیوە سازماندهی شما در حزب شیوعی چگونە بود؟ آیا شما فقط مهمان بودید یا اینکە در فعالیتهای حزبی از جملە فعالیت مسلحانە مشارکت داشتید؟ بطورکلی زندگی روزانە این جمع چگونە می گذشت؟ بە چە کارهائی مشغول بودید؟

٦ـ با توجە بە اینکە حزب تودە، فدائیان اکثریت و پیروان کنگرە چهارم در آن زمان رقیب سیاسی احزاب کرد ایرانی بە شمار می آمدند و در نقاط مرزی مقرات آنها دایر و تیمهای نظامی آنها در تردد بودند، افراد مهاجر با مشکل خاصی روبرو شدند؟ بطورکلی واکنش احزاب کرد ایرانی در مورد حضور شما چگونە بود؟

 

 

٧ـ آیا گفتگوی خاصی در این مورد میان آنها و حزب شیوعی انجام گرفت؟

٨ـ برخورد نیروهای سیاسی کردستان عراق با این کوچ چگونە بود؟ آیا هیچگاە این امر توسط آنها با حزب شیوعی مورد بحث و گفتگو قرار گرفت؟ آیا آنها دارای نگرانی خاصی در این مورد بودند یا از آن پیشوازی کردند؟

٩ـ با مهاجرت آیا ارتباط سیاسی و تشکیلاتی شما با داخل ایران کماکان برقرار بود؟ اگر آری این ارتباطات در جە زمینەهائی بود و قرار بود چە برنامەهائی پیش بردەشوند؟ آیا ایران تحرکات خاص نظامی علیە شما انجام داد؟

١٠ـ حضور شما در مناطق جنگی درست در میان سپاهیان ایران و عراق بود، آیا جنگ ایران و عراق بە تلفاتی در میان مهاجران منجر شد؟

 

١١ـ در مورد بخش غیر کرد این نیرو بگوئید. از تعدادشان، از میزان توانائی خود تطبیق دادنشان با شرایط جدید؟

١٢ـ ریزش این نیرو مشخصا بعد از چە مدتی شروع شد؟ آیا می توان گفت کە بخش بیشتر این نیرو بە ایران برگشتند؟

١٣ـ بە نظر شما مهاجرت و ماندگاری چندین سالە در کوە از لحاظ فکری و سیاسی چە تاثیر مشخصی بر این نیرو داشت؟ می گویند در مبارزە در نهایت خود فرد مبارز پشت و پناە نهائی خودش است و در حقیقت بەگاە تشدید برخوردها و تصادمات پناهی دیگر یافت نمی شود، آیا این مهاجرت مصداق چنین گفتەای نیست؟

¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨¨

 

جواب های سردار:

 

بە یاد آنانی کە راە مبارزە را در پیش گرفتند و در این راە سختی ها و ناملایمتها را بە جان خریدند. راهی کە لازمەاش ایثارگری و فداکاری بود،... تا تاریخ بەگاە خود در مورد آنها بە قضاوت و داوری بنشیند.

این خاطرات برمی گردد بە سالهای ٦٢ تا ٦٤ شمسی. در این سالها بعد از انقلاب ٥٧، جامعە ایران در تب و تاب حوادث سیاسی بود و فعالان و کنشگران سیاسی در پی ایجاد تغییر، استقرار جامعە دمکراتیک و پیشرفت در تمامی زمینەهای اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی در کشور بودند. اما متاسفانە سیر حوادث بەشیوە دیگری رقم خورد و تاریخ راە دیگری در پیش گرفت. در این سالها نیروهای سیاسی جامعە ایران مورد یورش و سرکوبی قرارگرفتند کە در جریان آن عدە زیادی دستگیر و زندانی شدند و عدە بیشمار دیگری بناچار راە کوچ اجباری را در پیش گرفتند. در شهر کوچک ما، بانە، فعالانی کە بی پناە در زیر تیغ سرکوب ماندەبودند نیز راە کوچ بە کردستان عراق را درپیش گرفتند و هر کدام بە فراخور امکانات بە طریقی از مرز گذشتند. در این سالها فعالان سیاسی از طیفهای مختلف برای گریز از سرکوب راە چارە را در این مسیر دیدند و در دستەها و گروههای چند نفری بە کردستان عراق مهاجرت کردند. من هم همراە چند نفر از دوستان و رفقا در اوایل بهار سال ١٣٦٢ بە شهر نقدە رفتە و از آنجا با کمک تعدادی از رفقا بە آن سوی مرز رفتیم. اولین مقصد ما در منطقەای بود در دامنەهای کوهستان قندیل بە نام زیوکە. بعد از راەپیمائی سخت و طولانی بە منطقە مورد نظر زیوکە کە در کنترل نیروهای سیاسی کردستان عراق بود، رسیدیم و خود را بە نیروهای حزب شیوعی عراق معرفی کردیم. در این منطقە برای مدتی اسکان دادەشدیم. و درست مشکلات و سختیها از اینجا شروع شدند! هوای سرد کوهستان قندیل و نبود امکانات، ادامە راە را برای ما دشوار می کرد. فعالان کرد دیگری از حزب دمکرات کردستان ایران (پیروان کنگرە چهار)، حزب تودە ایران و سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) هم در دستەهای متفاوت از شهرهای کردستان آمدەبودند. مدت یک هفتە در آن جا ماندگار شدیم و با دست و پنجە نرم کردن با سختی های موجود روزها را سپری کردیم. بعلت کمبود پتو رفقا ناچار بودند هر چند نفرشان با یک پتو بخوابند. آتش، وسیلە اصلی ما برای فرار از سرمای سوزندە قندیل بود، و کمبود مواد غذائی هم خود معضل دیگری بود کە مزید بر مشکلات دیگر شدەبود.

کوچ دوم ما عزیمت رفقا بود بە منطقەای بە نام 'لولان' و 'دراو' کە یک شبانە روز ادامە داشت. لازم بە ذکر است این منطقە تحت نفوذ حزب دمکرات کردستان عراق بود. بمحض رسیدن، در آنجا اطراق کردیم. تا این لحظە تعداد مهاجران از صد نفر گذشتە بود. اطراق ما در این منطقە تا تابستان طول کشید. و بنابراین امکان آن مهیا شد کە بە سازماندهی و تدوین برنامە کاری خود زیر نظر حزب شیوعی بپردازیم. در این منطقە هم از نظر مواد خوراکی و غذائی کماکان در مضیقە بودیم. بنابراین بناچار از گیاهان کوهستانی و یا بلوط تغذیە می کردیم. نان بە سختی گیر می آمد. رفقا بە شکار می رفتند و یا بە صید ماهی می پرداختند. بە هرحال سختیها را تحمل کردیم تا نهایتا برنامەریزی شکل گرفت. با کمکهای مالی کە بە دست حزب رسیدند کم کم امکان آن فراهم شد تقسیم کار بهتری صورت بگیرد و افراد برای تهیە و خرید مواد غذائی و خوراکی انتخاب شدند. البتە در این مدت بیکار ننشستیم و دست بە کار ساختمان سازی زدیم. رفقا هر کدام بە فراخور استعداد و توان خود شروع بە ساختن پناهگاە و خانە کردند. بە این ترتیب امکان آن فراهم شد کە فراخور موقعیت رفقا سرپناهی بیابند. با پایان این مرحلە و اسکان بهتر، کمی از سختیها کاستە شدند. رفقائی برای تهیە مواد خوراکی انتخاب شدند. چند فرسخ از منطقە دراو، روستائی بە نام لیلکان بود کە مشرف بە شهر رواندز بود و رفقا جهت تهیە آذوقە بە آنجا رفت و آمد می کردند. در این فاصلە دشت وسیعی قرار داشت بە نام دشت 'هرت'. ما بە این روستا مراجعە می کردیم و بە وسیلە اهالی این روستا از رواندز مواد خوراکی خریداری می کردیم و آنرا بە دراو انتقال می دادیم. مواد مورد نیاز عبارت بودند از آرد، کنسرو گوشت، مواد شویندە، شیر نیدو و وسائل دیگری از جملە حبوبات، ساور و برنج. در این مدت برنامەریزی و سازماندهی شکل خوبی بخود گرفتەبود. برنامە غدائی روزانە ریختە شد و هر روز یک نفر بەنام خفریات (یعنی سرآشپز) همراە دو نفر از رفقای زن مسئول تهیە غذا شدند. هر روز کە می گذشت ما بیشتر جا می افتادیم و بنابراین امکان برای توزیع بیشتر مسئولیتها بهتر می شد. کسب خبر پیادەکردن آن از رادیوها، سازماندهی برای گفت و شنودهای سیاسی و حفظ امنیت منطقە جزو کارها و وظایف سازماندهی شدە بودند. لازم بە ذکر است جهت سرگرمی رفقا شبها آتش روشن می شد، بە دور آتش حلقە می زدیم و بە پایکوبی و خواندن آواز می پرداختیم. از طرفی دیگر چونکە هنوز از نفت خبری نبود، تنها امکان ما برای روشن کردن خانەهایمان استفادە از شمع بود. منطقە بشدت منطقە خطرناکی بود زیرا هم محرمە بود و بنابراین خطر دولت عراق همیشە در کمین، و هم منطقەای بود حائل میان نیروهای نظامی ایران و عراق کە در آن سالها در جنگ بیرحمانەای علیە همدیگر بودند، در اینجا می خواهم خاطرەای را بیان کنم. در روستای لیلکان بە مدت یک هفتە با یکی از رفقا مامور خرید شدەبودم. شبی همراە  با دو نفر از افراد حزب شیوعی در آلاچیقی کە در آن شمع روشن کردەبودیم بە بحث و گفتگو مشغول بودیم کە ناگهان دستم بشدت بە سوزش افتاد. من کە بە گمانم دستم بوسیلە آتش سیگار سوزاندەشدەبود، برای رفع درد مرتب آن را مالش می دادم. یکی از دوستان حزب متوجە من شد و پرسید چە اتفاقی افتادە. گفتم دستم بە سیگار خوردە چیزی نیست. او در جواب گفت نە دستت را عقرب گزیدە! او کە منطقە را بخوبی می شناخت  و می دانست عقرب زیادی در آنجا وجود دارند بلافاصلە بە مسئلە پی برد. بهرحال، با زدن آمپول نجات پیدا کردم.

باز خاطرە دیگری: با دوستم کە مامور خرید بودیم در دشت هرت کە راهی بود بە طرف رواندز در راە بودیم، هوا بشدت گرم بود، نە آبی بود و نە چشمەای و نە رودی. چند کیلومتر بە راەمان ادامە دادیم. هوا گرم و گرمتر می شد. بە تشنگی افتادیم، خستە و کوفتە بدنبال جرعە آبی بشیوە اتفاقی بە برکەای برخوردیم. از فرط تشنگی بە طرف برکە هجوم بردیم و شروع بە نوشیدن آب کردیم. غافل از آنکە با هر جرعەای از آن، زالو و موجودات ریز آبی وارد دهانمان می شدند. اما بهرحال  تشنگی رفع شد و شب هنگام توانستیم بە روستا برسیم.

موقعیت زمانی و مکانی حزب شیوعی عراق

حزب شیوعی عراق تا زمانیکە بە منطقە تحت نفوذ پارتی نقل مکان کرد، پایگاە اصلی اش در منطقە سلیمانیە و پشت آشان بود و در آن مناطق فعالیت داشت. بنا بە گفتە اعضاء و هواداران حزب، بعلت اختلافاتی کە میان حزب شیوعی و اتحادیە میهنی کردستان وجود داشت سرانجام منجر بە درگیری میان این دو جریان سیاسی شد. اتحادیە میهنی با یک حملە گستردە بە منطقە پشت آشان ضربات سختی بە حزب واردکرد. شدت حملات طوری بود کە منجر بە انهدام تمام انتشارات و مقرات حزب در این ناحیە گردید. بە گفتە اعضای حزب شیوعی این درگیری در کوهستانهای قندیل هم ادامە داشت کە منجر بە کشتەشدن افرادی از هر دو طرف شد. در نتیجە این حملات، حزب بە ناحیە تحت نفوذ پارتی در بادینان و منطقە بارزان نقل مکان می کند و همزمان با ورود ما بە منطقە، حزب شیوعی با مشکلات جدیدتر و وظایفی کە تا آن زمان برایش پیش بینی ناپذیر بود روبرو می شود. واقعیت این بود کە این مناطق مرزی بعلت توافقنامەای کە میان شاە ایران وصدام امضاء شدەبود، ویران و خالی از سکنە بود و مدام در زیر عملیاتهای نظامی ارتش عراق قرار داشت. بعد از واقعە پشت آشان و سنگینترشدن شرایط، حزب فراخوان داد کە اعضاء و هواداران خاج از کشور برای بازسازی و کمک بە حزب بە منطقە بازگردند کە خوشبختانە فراخوان مورد توجە قرار گرفت. در نتیجە این روند حزب شیوعی توانست با تلاش و فعالیت مستمر و ارتباط با سایر سازمانهای دیگر عراقی و نزدیکی بە آنها بە حضور خود در منطقە ادامە دهد. همین منجر بە تولد 'جبهە جود' یا اتحاد گروههای سیاسی عراقی شد.

نقل مکان ما از دراو بە گوست

بدلیل اوج گیری جنگ ایران و عراق، شرایط زیست در منطقە دراو بە سختی می گرائید، و این شرایط امنیتی و زیستی ما را دشوارتر می کرد. از طرفی دیگر، ماندگاری طولانی و شرایط سخت، مهر خود را بر مهاجران زد. زمزمە برگشتن بە داخل در میان افراد کم کم مطرح شد و عدەای بە داخل برگشتند. بە این ترتیب روند کم شدن تعداد رفقای مهاجر شروع شد و رو بە سیر نزولی نهاد.

ترک دراو

تابستان سال شصت ما دراو را بە قصد گوست ترک کردیم و آنچە را کە ساختە بودم برجای گذاشتیم و بە گوست نقل مکان کردیم. حال از تعداد افراد کاستە شدەبود و آمدن افراد جدید نیز بە خط پایان خود رسیدەبود. مدتی در آن منطقە ماندگار شدیم. اما می بایست بە فکر جای دیگری می بودیم. چون هوا داشت بە سردی می گرائید، باید بە فکر انتقال نیروها بە جای دیگری می بودیم و در این جا بود کە منطقە ارموش در دستور کار قرار گرفت.

ارموش و موقعیت جغرافیائی آن

ارموش منطقەای بود واقع در جغرافیای مابین ایران، ترکیە و عراق کە در تاریخ جنبشهای سیاسی و تاریخی عراق نقش بسزائی ایفاکردەبود. از جملە این حوادث می توان بە حادثە حکاری، جریان علی عسکری و یورش بە نیروهای اتحادیە میهنی کردستان از طرف پارتی اشارەکرد. همچنین بە مبارزات ملا مصطفی بارزانی و عبور او و نیروهایش از این منطقە بعد از شکست جمهوری مهاباد بە شوروی. ارموش در واقع روستائی بود در دامنە کێوە رەش (کوە سیاە). در دامنە این کوە روستاهای ارموش، بنە و کورتە قرار دارند. ضلع دیگر آن، یعنی پشت آن، بە ترکیە ختم می شود کە بنا بە گفتە اهالی راەپیمائی تاریخی ملا مصطفی بارزانی از این منطقە هم صورت گرفتەبود. راە عبور بە روستا از رودخانە بزرگ و خروشانی بە اسم رود گادر می گذشت.

اواخر تابستان سال ٦١ بود کە بە این روستا نقل مکان کردیم. روستا در جریان حملات رژیم بعث و اجرای سیاست جابجائی و راندن اجباری مردم از محل زندگیشان بکلی ویران شدەبود. چشمەهای پر آب آن با سیمان پر و مسدود شدەبودند، و هنوز آثار ویران شدە خانەها بر جای بودند. کشاورزی، درختهای سرشار از گردو و باغات آن هنوز آثار خود را حفظ کردەبودند. بە نقل از افرادی کە از اهالی آن منطقە بودند سالهای متمادی بود کە کسی جرات برگشتن بە خانە و کاشانە خود را نداشت. مگر کسانی کە برای کسب و کار و قاچاق اجناس از آنجا عبور می کردند. محصولات و میوەهای باغات هر سالە بدون اینکە کسی آنها را برداشت کند، هدر می شدند. هم شواهد و هم بگفتە اهالی، دال بر آن بودند کە ارمنی ها در آنجا سکونت داشتند.

حضور ما در ارموش و بازسازی آن

از تابستان وقت زیادی باقی نماندە بود و هوا کم کم بە سردی می گرائید. ورود ما بە روستا مستلزم کار و تلاش جهت ساختن خانە و سرپناە بود. نیروی انسانی رو بە کاهش داشت و بنابراین می بایستی هرچە سریعتر دست بە کار می شدیم. سازماندهی انجام گرفت و از توان و استعداد رفقا بهرە گرفتە شد. بسرعت دست بە کار شدیم و کار ساختمانی را شروع کردیم. لازم بە ذکر است کە گفتە شود وضعیت حزب شیوعی از نظر مادی رو بە بهبودی می رفت و بنابراین وضعیت ما بمراتب بهتر می شد. کار ساختمانی تا نزدیکی پاییز بطول کشید و توانستیم آن را بە نحو احسن بە انجام برسانیم. اتاقهای مجزا، آشپزخانە، حمام و آنچە لازم بود را ساختیم و بە درونشان نقل مکان کردیم. سپس بە فکر تدارک آذوقە برای فصل زمستان برآمدیم، و چونکە زمستان سختی در پیش داشتیم می بایستی مقدار قابل توجهی از نیازمندیهای خود را بە مقرات موجود در آنجا برسانیم. و رسانیدم.

پایان کار ساختمانی در ارموش و نزدیک شدن زمستان سخت

با تمام شدن کار ساختمانی، فرصت سازماندهی و اسکان رفقا فراهم شد. بە توجە بە شناختی کە از رفقا داشتیم شروع بە اسکان دادن آنها کردیم. تعداد رفقا بە صد نفر رسیدەبود (البتە رفقای سازمان) و البتە عمدتا از شهرهای بانە، سقز، بوکان، مهاباد، نقدە، پیرانشهر، سنندج و کامیاران. رفقای دختر هم بودند و همچنین افراد متاهل کە بە سرپناە مجزا احتیاج داشتند. کار اسکان بخوبی بە پایان رسید.

سازماندهی کار سیاسی رفقا

از نظر سیاسی هم دست بە سازماندهی رفقا زدەشد. گروههای چند نفرە دست بە جمع آوری اخبار ایران و جهان بە نقل از رادیو زحمتکشان، رادیو مسکو، رادیو بی بی سی، رادیو ایران و رادیوهای آمریکا و اسرائیل زدند. بعد از جمع بندی اخبار، با حضور رفقا در ساعتی مشخص این اخبار خواندە می شد و در مورد آن دست بە بحث و گفتگو می زدیم. از نظر امنیتی هم مسئولیت بە خود ما واگذار شد. ما خود با بهرەگیری از رفقای مسئول در این حوزە، امنیت خور را تامین می کردیم.

سردشدن هوا

پائیز داشت رو بە پایان می گذاشت. باید بە فکر تامین گرما در فصل زمستان می بودیم. بدین منظور بخاریهای هیزم سوز سفارش دادیم و کار تهیە بە مسئول تداراکات محول شد. هیزم هم از جنگلها فراهم می شد. جنگلهای پرپشت ارموش بە کمکان آمدند.

شروع زمستان وموقعیت جغرافیائی ارموش

چنانکە گفتە شد بعلت اینکە ارموش مابین کوههای سپی گا و کیوە رەش و کوەهای همجوار دیگری قرار داشت، زمستان سختی داشت. بعلت بارش سنگین برف کە بە بیشتر از دو متر هم می رسید ارتباط ما با با رفقای کنگرە چهارم، حزب تودە و رفقای حزب شیوعی بسیار دشوار شدەبود؛ اما زمستان زیبائی خاص خود را هم داشت! زندگی با همە دشواری های خود بە ما لبخند می زد.

خاطرەای تلخ

اواسط زمستان بود. خرید و تهیە آذوقە بسیار دشوار بود. کم کم ذخایر ما داشت رو بە پایان می رفت. می بایستی فکری کرد. تصمیم گرفتە شد افرادی زبدە و کاری جهت تهیە آذوقە مسئول تدارکات را بە این منظور همراهی کنند یکی از این افراد من بودم. محل خرید لیلکان بود. راە عبور بە این روستا از رودخانە سپی گا می گذشت. برف از دو متر بیشتر بود. روزی یخبندان و ما کە چهار نفر بودیم بە رودخانە رسیدیم. متاسفانە پل رودخانە را آب با خود بردەبود. فقط دو تیر افقی با تکەهای چند از چوب و الوار روی رودخانە باقی ماندەبود. یک لحظە فکر کردم من کە شنا بلد نبودم چگونە می شد در این یخبندان از این رودخانە عبور کنم. آب رودخانە هم کە بشدت بالا آمدەبود. متوجە شدم کە رفقای دیگر شنا بلدند و تنها من بلد نبودم (بقول بچەها تنها من عرب بودم!)، بنابراین پشیمان از قبول ماموریت، خود را سرزنش می کردم. رفقا هم مرتب بە من دلگرمی می دادند و سعی می کردند بە من روحیە بدهند. سرانجام تصمیم گرفتەشد کە من مابین دو نفر از رفقا روی تیرهای افقی یخ زدە حرکت کنم. تا آن طرف رودخانە دە متر فاصلە بود. با هر تلاشی بود سرانجام من هم خودم را بە آن طرف رودخانە رسانیدم. خوشحال از موفقیت خود بعدا بە طرف روستائی بە اسم کورتە حرکت کردیم  و از آنجا بە روستای لیلکان. در روستا در خانە آشنائی ماندیم و بعد از یک هفتە ماندگاری در آنجا توانستیم آذوقە مورد نظر را تهیە کنیم و با کمک افراد روستا بە ارموش برسانیم. خوشبختانە در راە بازگشت هوا آفتابی بود و عبور از پل ویران شدە آسانتر. بعد این تصمیم گرفتم کە در پذیرش ماموریتها با درایت بیشتری عمل کنم.

پایان زمستان و رسیدن بهار ١٣٦٣

زمستان را با همە سختی هایش در ارموش بە پایان رسانیدیم و بهار از راە رسید. روستای ارموش زیبائی بهاری خود را بازیافت. همە جا سبز و پوشیدە از گیاهان بهاری و جنگلهای سرسبز بود. رودخانە سپی گا با آب خروشان خود مابین ارموش و کورتە وسعت خود را افزایش دادەبود. تصمیم گرفتەشد برای استفادە از گیاهان خوراکی اقدام کنیم. گیاهانی مانند ریواس، کنگر، مندە، قارچ و غیرە. رفقائی برای این کار انتخاب شدند، از جملە از میان رفقای بانەای. هر روز برای چیدن این گیاهان بە کوههای اطراف می رفتیم و بە این ترتیب موفق بە تهیە غذای یکی دو ماە شدیم. لازم بە ذکر است جدا از این موضوع، باغات و تاکستانهای اطراف را دوبارە آباد نمودە و بعلت داشتن آب زیاد دست بە صیفی کاری زدیم. خیار، بادمجان، کدو، هندوانە و خربزە و هر آنچە را کە توانستیم کشت کردیم.

جنگ ایران و عراق و تحرکات نظامی ترکیە

جنگ میان ایران و عراق ابعاد شدیدتری می یافت. عراق دست بە بمباران شهرهای ایران زد و ایران هم مقابلە بە مثل نمود. با گذشت زمان مردم زیادتری از هر دو طرف قربانی وحشی گریهای ناشی از جنگ می شدند. شدت گیری جنگ در جبهەها هم بە منطقە حاج عمران کە منطقەای نزدیک بە ما بود، کشیدەشد. تحرکات نظامی بشدت افزایش یافتند. در این میان ماشین نظامی دولت ترکیە هم جنبید و بە بهانە مقابلە با 'پ ک ک' تحرکات نظامی خود را آغاز نمود، و بنابراین منطقەای کە ما در آن اسکان داشتیم در خطرافتاد. ارموش و اطراف آن مورد بمباران قرار گرفتند. رفقا برای حفظ امنیت خود بناچار در طی روز در کوههای اطراف پراکندە می شدند، بە مخفی گاهها می رفتند و شب دوبارە با تاریک شدن هوا بە مقرات بازمی گشتند. این امر بشدت نگران کنندەبود و از نظر روانی تاثیرات مخربی بر روحیە افراد می گذاشت.

موضعگیری اپوزیسیون عراق در برخورد با جنگ

جنگ ایران و عراق همچنان قربانی می گرفت. ابعاد تازە آن شروع بمباران شهرها و نواحی آن تا مرزهای مشترک دو کشور بود، این موج تازە باعث شد کە اپوزیسیون عراق موضع خود را در این رابطە مشخص کند. منطقە ما بە جبهە حاج عمران نزدیک بود. پارت دمکرات کردستان و حزب شیوعی تصمیم گرفتند کە بە نیروهای عراقی در این جبهە حملە کنند و این تصمیم خود را با ما هم در میان گذاشتند. برای این امر افرادی از ما هم کە از نظر نظامی مهارت داشتند، انتخاب شدند. تعداد افراد انتخاب شدە از ما بە پانزدە نفر می رسید و بە این ترتیب در نیروهای حزب ادغام شدیم و عازم منطقەای بە نام سریشمە نزدیک سمیلان و عینکاوە گردیدیم. این مدت ما با آمادگی کامل انتظار حملە مشترکی را در دستور کار داشتیم. اما در شب اجرای عملیات خبر رسید کە تصمیم بە عقب نشینی گرفتەشدە و علت آن هم وجود اختلاف در میان دو حزب بود. بمباران نواحی مرزی و شدت جنگ در منطقە شرایط منطقە را بسیار دشوار و ناامن کردەبود تاجائیکە تحرکات دولت ترکیە هم وضعیت را از آنی کە بود برای ما دشوارتر کردەبود. توپبارانهای عراق منجر بە جانباختن دو تن از رفقای سقزی ما بە نامهای صلاح و مام علی گردید.

عقب نشینی از سریشمە و بازگشت بە ارموش

عقب نشینی ما از سریشمە در شبی انجام گرفت کە شدت جنگ و بمباران نواحی مرزی بە اوج خود رسیدەبود. ما در آن شب بزحمت توانستیم عقب نشینی کنیم و بعد از دو روز بە ارموش رسیدیم. این عقب نشینی تاثیرات روحی برای رفقا در پی داشت کە بە آن خواهم پرداخت.

ماندگاری در ارموش و مشکلات پیش رو

بە درازاکشیدەشدن جنگ ایران و عراق و تحرکات برین نظامی در منطقە تاثیرات مخربی برای زندگی و امنیت ما در منطقە داشت و منجر بە یاس، ناامیدی، بدبینی و بی اعتمادی در میان رفقا  می گردید. این موضوع کم کم بە اختلافات بر سر مسائل سازماندهی و پذیرش مسئولیتها و چگونگی پیشبرد آن دامن زد؛ و البتە بر سر نحوە دید ما نسبت بە روندهای سیاسی کە منجر بە کوچ ناخواستە ما شدەبود هم تاثیر گذاشت. البتە اینها موارد تازەای نبودند، در آستانە ورود ما بە منطقە رفقای حزب شیوعی همیشە در این مورد بە ما گوشزد می نمودند و از تجارب خود در این مورد می گفتند. آنها تذکر می دادند کە تصمیم احزاب در مورد شروع فعالیتهای نظامی معمولا آثار منفی خود را در درازمدت بەجا می گذارد، پدیدەای کە حزب آن را از نزدیک تجربە کردەبود. نهایتا مجموعە این رویدادها و مشکلات منجر بە آن شد کە رفقا بە تامل بیشتر بپردازند و دست بە انتخاب راە و شیوە دیگری بزنند کە برگشتن بە داخل بە داخل از جملە آنها بود.

خاطرەای بیادماندنی

برای من هم مانند سایر رفقا کوچ اجباری، طولانی مدت و پیامدهای دشوار و ناخواستە آن منجر بە خستگی شدەبود. بنابراین برای گریز از این وضعیت و گشایشی در روحیات می بایست حتی در حوزە فردی هم کاری کرد! من با یکی از رفقای دیگر، مسئول بخش تدارکات بودم. اواخر بهار بود و مواد خوراکی و غذائی رو بە کمی گداشتەبود. برای خرید بە منطقە لیلکان رفتیم. در مسیر راە فکر خرید نوشیدنی الکلی بە ذهنم رسید. موضوع را با رفیق همراهم در میان گذاشتم. او مخالفت کرد. پس از گفتگوئی طولانی توانستم قانعش کنم. گفتم کە ما از پول ماهانە خودمان کە دە دینار بود اقدام بە خرید آن می کنیم. قیمت یک بطری ویسکی پنج دینار بود. بهرحال موفق بە تهیە آن شدیم. بە همراە خرید مایحتاج عمومی چند بطری ویسکی هم تهیە کردە و دزدکی بە همراە خود بە مقر آوردیم. مدتها این امر از دید رفقای دیگر پنهان بود، اما کم کم با دیدن آثار بطریهای شکستە رفقا متوجە موضوع شدند.

پایان دوئل و بازگشت اجباری بە داخل

اوضاع آشفتە منطقە و شدت گرفتن جنگ، ناامیدی و یاس را بدنبال دشت کە از نظر روحی و روانی تاثیرات منفی خاص خود را بر روحیە افراد داشت. این امر مستلزم  تحلیل و تصمیم واقع بینانەای از اوضاع، جهت برونرفت از شرایط بحرانی بود. از این رو مسئولین تصمیم گرفتند وضعیت را بە بحث و گفتگو بگذارند و در نهایت رای بە مراجعە افراد بە داخل دادەشد. برای این کار رفقا می بایست با توجە بە موقعیت و شرایط خاص خودشان در داخل تصمیم بگیرند تا شرایط ورود بە داخل مهیا شود. بە بیانی دیگر مراجعە بە داخل اجباری نبود. از نظر زمانی ما در اوایل تابستان بودیم. می بایست هرچە زودتر دست بەکار می شدیم. تیمهائی برای این کار انتخاب شدند و افراد در دستەهای دە نفری همراە با این تیمها هفتەای دو بار بە داخل کشور رفت و آمد می کردند. تقریبا تا نزدیک شدن بە فصل پاییز کم کم از تعداد رفقا کاستە می شد، بە این ترتیب کار با موفقیت بە پیش می رفت. من خود همراە با چهار تن از همشهری هایم از گروههای آخر بودیم کە بازگشتیم. بە این ترتیب من برای همیشە ارتباطم با منطقەای کە بە آن پناە آوردەبودم، قطع شد.

روبروشدن با شرایط جدید در داخل

قبل از اینکە داخل کشور شوم، من و یکی از رفقا از بقیە جدا شدیم. دو رفیق دیگر بنا بر تصمیم خودشان بە مکانی کە در نظر داشتند، رفتند. مقصد ما سقز بود و هدف دیدار با خانوادە. کە بعد از چند روز ماندگاری در سقز و دیدار با خانوادە، راهی تهران شدیم.

تهران در جستجوی کار

پس از دیدار با خانوادە در سقز و ترک این شهر، شرایط تازەای برایم بوجود آمد. باید در این فکر می بودم چگونە خود را با شرایط جدید وفق دهم. تنها راە حل رفتن بە تهران بود تا بتوانم ضمـن تماس با دوستان کاری برای خودم پیدا کنم. خوشبختانە توانستم با یکی از دوستان تماس گرفتە و بە کمک او در یک سوپرمارکت کاری بیابم. اما مشکل مسکن هم در میان بود. مدتی را در خانە یکی از دوستان گذراندم تا بالاخرە از طریق او با یکی از دوستان دیگر کە مدرک تحصیلی داشت و در ساختمانی نیمە تمام بە سرایداری مشغول بود، آشنا شدم. او مرا پذیرفت و توانستم در خانەاش اسکان یابم. وضعیت تا اینجا بە خوبی پیش می رفت. در این مدت موفق شدم تعدادی از دوستان را دیدە و از موقعیت اقتصادی و اجتماعی آنها مطلع شوم. متوجە شدم آنان نیز با همان مشکلات من دست و پنجە نرم می کنند. بهرحال کار من تا اواخر تابستان ادامە داشت، اما دوری از خانوادە و پیامهائی کە از جانب آنها بە من می رسید، برایم مشکل ساز شدەبود و درست در این گیرودار بود کە حادثەای ناگوار مرا بشدت تکان داد و منقلب کرد؛ و آن درگذشت یکی از رفقای قدیمی بە اسم عبید امین زادە بود. او یکی از رفقای مبارز بود کە توانستە بود در شرایط سخت و دشوار سالهای شصت خود را حفظ کند، اما مرگ نابهنگام او برای من و دوستان دیگر ضایعە دردناکی بود. جسد وی در خیابان جوردن در محل کارش پیدا شد و علت مرگ وی هم هیچوقت مشخص نشد. این خاطرە و ضایعە تلخ و ناخوشایند تاثیرات و فشارهای روحی را بر من دوچندان نمود کە می بایست برای آن چارەای می اندیشیدم. بدین لحاظ کە این امر برای من از نظر امنیتی حائز اهمیت فراوان بود. بە همین خاطر فکر کردم کە می بایست کم کم دوبارە بە خانوادەام ملحق شوم.

حادثە غم انگیز درگذشت این رفیق، زندگی و کار در تهران و شرایط آن سالها برای من سخت و دشوار بود. دوری از خانوادە و چگونگی وضعیت سیاسی و اقتصادی ام، مرا در اتخاذ تصمیم با دشواری مواجە می کرد. با وجود تمامی فشارهای روحی و روانی، سعی کردم بر خود مسلط باشم و بە کار و زندگی ام ادامە دهم. بنابراین تصمیم گیری در این مورد را بە زمان دیگری موکول کردم.

ترک تهران و مراجعە بە بوکان

حادثە درگذشت دوست و رفیق وفادار کاک عبید امین زادە مرا در تنگنای جدیدی قرار داد. از این منظر کە آیا راە دشوار مبارزە و اتفاقات این چنینی مرا بە چە مسیری سوق خواهد داد و تا چە زمانی می توان آن را تحت چنین شرایطی ادامەداد. و نیز این سئوال کە برای حفظ موقعیت اجتماعی و شخصی خود می بایست چە راهکار و تصمیمی اتخاذ می کردم. برای این کار سعی کردم بر خود مسلط باشم و برای اتخاذ راهکار مناسب صبر پیشە کنم و آرام آرام گام بردارم. با خانوادەام صحبت کردم و قرار بر این گذاشتم کە بە بوکان رفتە و در آنجا مشغول بە کار بشوم. البتە جنگ ایران و عراق و بمباران شهرها بشدت خود ادامە داشت و چون شهر بانە مورد تجاوز مداوم هواپیماهای عراقی بود اهالی شهر بناچار بە شهرهای همجوار کوچیدەبودند و این، کار را برای من آسانتر می نمود. سرانجام بە بوکان مراجعە کردم. توانستم خانەای کرایەکردە و از نزدیک با دوستان و خانوادەام در تماس باشم. پس از مدتی موفق شدم با یکی از یاران قدیمی خود مغازەای اجارەکنیم و بە کار کبابی در آن مشغول شویم.

اقامت در بوکان، شرایط روحی و موقعیت شخصی تازەای برایم بوجود آورد. تلاش کردم تا جائیکە می توانم خود را با این شرایط تطبیق دهم. البتە فضای سیاسی آن زمان بە دلیل جنگ ایران و عراق و وخامت اوضاع اقتصادی منجر بە ایجاد حس بی اعتمادی جدی در میان مردم شدەبود، و این برای افرادی مانند من یک فرصت بحساب می آمد کە بتوانم خود را در میان همشهریان هویدا کردە و کم کم برای بازگشت بە زادگاهم اقدام نمایم.

بالاخرە پس از چند ماهی اقامت در بوکان بازگشت بە زادگاهم را در دستور قراردادم، یعنی درست در شرایطی کە بمبارانها و شرایط دشوار جنگی بشدت ادامە داشت. سرانجام اقدام بە ترک بوکان کردم و بە خانوادەام ملحق شدم. البتە پس از مدتی احضار شدم و توانستم با حفظ اصول و مبانی خود از این امر رهائی یابم.

شرح این اتفاقات محصول انگیزە و آرمانهای نسلی است کە با دیدگاههای خود و برگرفتە از انقلاب بهمن ٥٧ سختی های آن دوران را بە جان خود خریدند و در این راە متحمل رنجهای فراوان و محرومیتهای زیادی شدند. کە امیدوارم این تلاشها و سختی ها با تمام کمبودها و کاستیهایش هموارکنندە راە مبارزە نسل جدیدی باشد. تا این نسل با مبارزات مسالمت آمیز و مدنی خود و بدور از خشونت، گذار بە دمکراسی و آزادی را با هزینەای کمتر بە سرانجام برسانند.

ما بارگە دادیم، این رفت ستم بر ما / بر قصر ستمکاران تا خود چە رسد خذلان