رونما نوری

هنوز از بوی درختان اقاقیا سرمست می شوی می دانم

آخر روزی عاشقانه با هم زیر آنها قدم زده ایم

می دانم هنوز لبانت به گرمی می سوزانند

آخر روزی آن بوسه های آتشین را بر لبانم نشاندی

 

 

 

 آمدی با یک پیشامد

از زندگی چه می خواهی؟

مرا می خواهی

می دانم

به خاطر من آمدی

می دانم

من خود یادت دادم

که فقط مر ا بخواهی

یادت هست

زیر سایه آن درخت بلوط

هستی را برایت معنا کردم

تو آمدی

در تجارب هزاران ساله ا ت

عشق آفریدی

نفرت و خشم آفریدی

آرامش یک غروب تابستانی را

سهمناکی یک شب طوفانی را

آفریدی

تو معنا آفریدی

آری

که

من جانی هستم و تو قدیس

من قدیسیم  و تۆ جانی  

من هر آنچه ام،

که داشته ام

و تو

هر آنچه ای

که داشته ای

یکی هستیم

من و تو

نه برتر ، نه کمتر

آمده ام

من

در آغوشت گیرم تنگ

و گویم

تو جدای از من نیستی

تو ،منی

من، تو

 

 

 

 

 

 

 

سراب

چشم گشودم

هیاهویی

تنیده بود

در

لحظه ها یم

لا بلای کتابهایم

عمق مردمک چشمانم

...

ناخواسته اسیر شدم

اسیر افکار زمان و مکان

...

به ناگه

هراسان دریافتم

این هیاهو

سراب خود ساخته است

یادم آمد

این سراب شیرین را

کی ساختمش

در ترس هایم، تنهائیم

 

...

 

آخرمی دانی!

تجارب هزاران  ساله ام

رنگ اصالت باخته اند

به نام احکامی از جنس سراب

...

کاش می یافتم خود را

بار دگر

فارغ از این سراب خودساخته

بی ریاتر، زلال تر، ناب تر

و هر طلوع

برایم معنی دوباره می شد

در این رهایی

و هر غروب

آهنگ تپش های قلبم

در خوش اقبالی بودن در زمین

کهکشان ها را می پیمود

 

 

 

آخر روزی با تو زیسته ام

 

هنوز از بوی درختان اقاقیا سرمست می شوی می دانم

آخر روزی عاشقانه با هم زیر آنها قدم زده ایم

می دانم هنوز لبانت به گرمی می سوزانند

آخر روزی آن بوسه های آتشین را بر لبانم نشاندی

هنوز چشمانت به زندگی معنا می بخشند می دانم

آخر روزی رمز حیات بودند برای چشمانم

می دانم هنوز آغوشت آرامش بخش است

آخر روزی بازوانت را لمس کرده ام.

می دانم بهترینی هنوز

آخر روزی با تو زیسته

 

 

 

 

گەڕان بۆ بابەت