ما 485 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

ترجمە از کردی: ماجد فاتحی

‌گنجشکی، مدت هاست کنار پنجره بزرگ خانه لانه دارد، و در آن زندگی می کند. می بیند و آگاه است که زنی سی ساله، در حالی که لامپ اتاقش می سوزد و تلویزیونش نیز روشن است و در حالیکە صدای ترانه و موسیقی ای آرام از اتاقش به گوش می رسد زیر لحافی سفید گل گلی بە خواب رفتە. کنار تختخواب، روی میز، قاب عکسی هست که در آن سه دختربچه به مادر در خوابشان لبخند می زنند.

خواب یک مادر

نویسندە: فرخ نعمت پور

ترجمە از کردی: ماجد فاتحی

ساعت ده دقیقه به دو راه می افتد. می داند جا نمی ماند. پای پیاده تا ایستگاه قطار پنج دقیقه راه است. از ایستگاه قطار تا اتوبوس با قطار ده دقیقه وقت می برد. و آخر سر تا محل کارش با اتوبوس پانزده دقیقه زمان لازم است. کل مسیر از خانه تا محل کارش سی دقیقه طول می کشد. گاهی اوقات اتوبوس و یا حتی قطار تاخیر دارند، و بنابراین ممکن است تا مقصد یک ساعت زمان لازم باشد. اما این خیلی مهم نیست، زیرا تقصیر او نیست. برای همه پیش می آید. صاحب کارش نیز اعتراضی ندارد، و نمی تواند بگوید کە باید زودتر حرکت کند.

‌او سی دقیقه زودتر سر و وضعش را مرتب می کند. در حمام خانه اش آینەای هست که او را ندا می دهد. او نیز به طرفش می رود. مثل همه روزها و روزگاران قدیم بیشتر از پانزده دقیقه طول می کشد. آینه مهربانانه و آرام، در کمال سخاوت جلو او ایستاده تا او سر و وضعش را مرتب نماید. آینه همان گونه که هستی انعکاست می دهد، به همین دلیل گاهی از آن بیزار و گاهی بسیار دوستش دارد. گاهی هم در حال پیمودن راه بە یادش می افتد، ولی طولی نمی کشد افکارش به چیزهای دیگری مشغول می شود. به آینه که می اندیشد، صورتش جلو چشمانش می آید، زنی جا افتاده و کامل می بیند که فرق زیادی با ده سال قبل خود دارد. دختری که در این سرزمین تنها ده سال سن دارد، و در سرزمین قبلیش بیست سال؛... و جمعٱ سی سال. گاهی اوقات کە جلو آینه به سپری شدن این دو زندگی فکر می کند، بە نتایج عجیب و غریبی می رسد. همان طوری که آینه را گاهی دوست دارد و گاهی نیز از آن بیزار است، همانگونە هم بیست سال زیستن در آن سرزمین در جلو چشمانش مجسم می شود، عشق و نفرت، اما نفرت بیشتر است. ده سال زیستن در این سرزمین نیز همین گونه به چشم می آید، نفرت وعشق با هم، اما در این سرزمین عشق بیشتر ست. آه چه می شد از همان روز اول زیستن و زندگیش در این سرزمین می بود، و از این ملت و ساکن اینجا؟

‌ابتدا مسیر مستقیم است، آنگاه به پلی خواهد رسید. در آنجا مرکز بازار را می پیماید،... بعد ایستگاه قطار. چهار سال آزگار است این مسیر را هر روزه می پیماید. در مدت این چهار سال دنیای اینجا تغییر زیادی نکرده. آسفالت خیابان، شکل و شمایل غمناک پل و نهایتاً مغازه ها همانی اند که بودند. اما نه، مغازەها آنهایی که در آنها کار می کنند، عوض می شوند. جوانان و مردمان میان سالی که بعد از مدتی چون کالاهای مغازه ها می شوند. رنگ و روی تابلوها، میوه‌ها، سبزیجات و دیگر اشیاء مغازه ها را به خود می گیرند. رنگ و روی قیمت‌ها، قیمتهای زرد و قرمز و سیاه. آنان تمامی قیمت‌ها را از حفظ اند، و فراموششان نمی کنند. یا نه، لازم نیست. روی کلیه اجناس فروشگاه ها قیمت‌ها نوشته شده. تنها کاری که آنان می کنند کالاها را جلو دستگاه کامپیوتری گرفته و دستگاه کامپیوتری کار حسابرسی را انجام می دهد. زمانی هم که قیمت‌ها فراموش و یا تغییر می کنند، به لیست قیمت‌ها مراجعه می کنند. سریع ورقهای لیست را ورق زده، و به آن نگاه می کنند. او هم در چنین فروشگاهی از این نوع کار می کند. کالاها و اجناس فروشگاه به چشمانش بسیار آشنا هستند، طوری که گاهی فراموششان می کند!

‌بعد ریلهای قطار و آنگاه جاده اتوبوس. جاده های آپارتمان های سر به فلک کشیده و جنگل‌ها و دشتهای که گاهی سبز و گاهی سفیداند. دنیائی سفید و سبز که او بسیار به آن علاقەمند است و دوستشان دارد.

 ‌بیرون از منزل را بیشتر دوست دارد. اینجا همه چیز در حرکت و ادامه زندگی مشخصتر است. خودروها، انسانها، سگها و گاهی دوچرخەها... کنار همه اینها هوایی بسیار خنک و مطبوع که جسم آدمی را فرا می گیرد. از خانه که بیرون می زند، این مسیر تا مقصد را با عشق و علاقه به این چیزها می پیماید. در بیرون از خانه تنها نیست. او نیز در حرکت است. اطرافیانش را دیده، و آنان نیز او را می بینند. گاهی همراە نگاه‌ها، لبان ساکتشان را تبسمی شیرین در بر می گیرد. با علاقه و اشتیاق فراوان از خانه بیرون می زند. به فروشگاه که می رسد، با همان اشتیاق و علاقه کارش را شروع می کند. با علاقه و اشتیاق فراوان با کارمندان و شاغلین همکارش صحبت کرده و برایشان از اتفاقات و رویدادها می گوید. از بازگوکردنشان سیر نمی شود. با علاقه و اشتیاق اجناس و وسایل فروشگاه را جا به جا می کند، پشت پیشخوان ایستاده و به کار تمام شده خود خیرە می شود. اینجا همه چیز رنگارنگ است. نگریستن به همه چیز! نگاه کردن به رنگهای که در هم آمیختەاند! گاهی در فرصت های که دست می دهد گوشەای ایستاده و موشکافانه همه مکان‌ها و چیزها را می نگرد. او نیز میان همه اینهاست. در محاصره فروشگاه است. او این محاصره بودگی را دوست دارد، و از آن لذت می برد. و در برابر این لذت تسلیم است، تسلیمی لذت بخش، ابدی و همیشگی. دست بلند کرده و قسمتی از آنان می شود. با لذتی وافر تسلیم شدن. در این مواقع به توالت رفته، و در آینه توالت به خود می نگرد. آه، آینه های جهان همه مثل هم اند. شاید تنها اختلافشان در کثیف بودن بعضی از آنهاست. با لکەهائی بر رویشان. آینەهای کثیفی کە تصویر آدمی را کمی کدر می کنند. در این سرزمین آینه ها به قدری زیادند که لازم نیست در کیف خود آینه کوچکی داشته باشی. اما نه، او آینه دارد. اصلا زنان جهان برایشان مهم نیست آینه باشد یا نباشد، آنان به حتم با خود آینه کوچکی در کیف همراهشان دارند. آینه دارند زیرا کە باید داشته باشند! شاید در مسیر راه آینه ی پیدا نکردند، یا شاید در اتوبوس یا قطار ناگاه دلشان خواست به خود بنگرند. چه چیزی بهتر از آینه است که تایید می کند هنوز زنده اید و در قید حیات، و ثابت می کند کە هنوز اینجایت؟ آینه قسمتی از جاده ها و ریلهای قطار است، و قسمتی از رفت و آمد روزانه روی پلی که سالیان سال است خودروها آز روی آن و انسان ها از زیرش عبور کردەاند.

زمان می گذرد. مدت زمان زیادی نمانده ساعت یازده شب شود. کم کم جاده ها، مرکز شهر، مغازه ها و فروشگاەها خلوت می شوند. فروشگاهی که او در آن کار می کند، خلوت می شود. جنب و جوش از حرکت ایستاده. با نزدیک شدن تاریکی، رنگها را نیز نمی توان دید. او احساس غریبی در خود حس می کند. با ترس و اضطراب بیرون از فروشگاه را می نگرد، همکارانش را نگاه می کند که عجله دارند و شتابان تا هرچه سریع‌تر به خانه برسند. لحظاتی دگر باید لامپهای فروشگاه را خاموش کند، و... آه، اینجا هم رنگها از دیده پنهان شده و دیگر نمی توان آنها را دید. میان اشیاء می رود، و دست بر رویشان می کشد: «حتمٱ فردا بر می گردم و اینها باز همین جای اند. همیشه و دایم، و اینجا می مانند، برای همیشه همیشه!»

 ‌وقتی راه می افتد، رنگها زمان زیادیست بودنشان را به «باد» شبانه سپردەاند. آنجا در محاصره تاریکی مخفی شده‌اند. او دنبالشان می گردد. ریزبینانه و با دقت زیاد گوشه و کنار همه شکاف‌ها و کنج‌ها را می نگرد. تا شاید یکی از رنگها مخفیگاه خود را رها کرده و بیزار از اختفاء، خود را عیان کند. اگر خود را بنماید، بی شک دستش را گرفته و با خود به خانه خواهدبرد. و چون دو یار و یا دو دوست در مسیر راه، غرق صحبت از دنیا می شدند و از همه چیز می گفتند.

به ایستگاه اتوبوس می رسد، و از آنجا به ایستگاه قطار و همین طور از آنجا به مرکز شهر و از زیر پل عبور کرده و به جاده می رسد. پرتو نور خودروها چشم را می آزارد، اما او دوستشان دارد. سایه های که خود تاریک تاریکند، ولی جهان روبرویشان را روشن روشن می کنند! آرام در حرکت است. گاهی قدم هایش را می شمرد. به عدد صد و بالاتر از صد کە می رسد اعداد را گم و فراموش می کند. اما زیاد مهم نیست، از نو شروع به شمردن می کند. شمردنهای درون تاریکی و آن آسمان بلند که تنها خود و یا شاید خدا می داند که چقدر ارتفاع دارد. از دور خانه اش نمایان می شود. می بیند. پرده ها مثل همیشه بە کنار اند و همە پنجرەها را نپوشاندەاند. پرده های آبی رنگ که در این موقع در تاریکی رنگشان معلوم نیست و سیاه می نمایند. تاریکتر و سیاه تر از اتاقی کە در آن آویزانند. وقتی به دم در می رسد، رمز درب ورودی را وارد می کند، و به طبقه پنجم رفته و با کلید در ورودی آپارتمانش را باز می کند. آپارتمانی ساکت و خاموش. از راهرو که می گذرد، هیچ صدائی و یا نجوایی و یا حتی صدای افتادن چیزی را نمی شنود. اتاق او از اتاق همە آن دیگران آرامتر و ساکت تر.

‌چراغ را روشن می کند. رنگها دوباره نمایان می شوند. ایستاده و کمی با دقت اتاقش را تماشا می کند. کلید را روی میز می اندازد. با اینکه گرسنه است، اما حوصله آشپزی و خوردن ندارد. بر روی صندلی همیشگی می نشیند. صندلیش به شیر آب نزدیک است، لیوانی برداشته و... می نوشد. کامپیوتر را روشن و از ترانه‌های ضبط شده در حافظه کامپیوتر ترانه ای انتخاب می کند. و مثل همیشه تلویزیون را نیز روشن می کند. صدائی از تلویزیون بیرون نمی آید، فقط تصویر، بدون هیچ نجوائی دیجیتالی. نمی داند چه مدتی بر روی صندلی نشسته. در نهایت بلند شده، لباس هایش را در می آورد، و لخت لخت زیر لحافش می خزد. لحافش بسیار خنک است... نه سرد است. اما او لحاف را به دور خود می پیچد. خود را میان لحاف گم می کند.

 ‌گنجشکی، مدت هاست کنار پنجره بزرگ خانه لانه دارد، و در آن زندگی می کند. می بیند و آگاه است که زنی سی ساله، در حالی که لامپ اتاقش می سوزد و تلویزیونش نیز روشن است و در حالیکە صدای ترانه و موسیقی ای آرام از اتاقش به گوش می رسد زیر لحافی سفید گل گلی بە خواب رفتە. کنار تختخواب، روی میز، قاب عکسی هست که در آن سه دختربچه به مادر در خوابشان لبخند می زنند.

زیرنویس:

ـ از مجموعە داستان "همراە زمزمە برگها"

 

گەڕان بۆ بابەت