ما 600 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

ترجمە از کردی: ماجد فاتحی

‌آن روز درب اتاق را که باز کردم، به جای ماری با قد و قواره متوسط، ماری دیدم خیلی بزرگ. سری بزرگ و گنده، با تنی باد کرده که گویی از محل میخ کوبیده شده دو نیم شدەبود. به یاد دارم نترسیدم. به یاد دارم بعد از باز کردن پنجره، نشستم و نگاهش کردم. چشمانش مثل قبل، اما گم شده میان صورت باد کرده اش. به یاد دارم که به خودم می گفتم چیزی نیست، تنهائیش باعث شده اینگونه باد کند.

اتاق های پر از مار

فرخ نعمت پور

ترجمە از کردی: ماجد فاتحی

‌خانه ما پر از مار است، یا بهتره بگویم که در هر اتاقی ماری هست. و چون اتاق ها زیادند، پس به خودی خود خانەامان پر از مار می شود. پر مار. مارهای کوچک و بزرگ. مارهای متوسط. همه هم با میخ به زمین میخکوب شده اند، اما هنوز زنده اند! وقتی درها را باز می کنید، مارها را می بینید. سرهای کوچک و بزرگ، با زبانهائی که هر لحظه بیرون از دهانند، زبانهائی که قدرت تکلم ندارند،... و با تنشان که به دور خود پیچیده اند و از میخ کوبیده بر تنشان متنفر و بیزارند. من که حوصله ام سر می رود،  من کە از نشستن روی تنها صندلی عمرم خسته می شوم، بلند شده و بە تک تک اتاق ها سر می زنم. نگریستن مارها، بی حوصلگی و خستگی را ازم دور می کند. نمی دانم چرا، اما می دانم زمانی که می بینمشان، وارد دنیای دیگری می شوم. برایم عجیب است که چگونه مارهای میخکوب شده، با وجود میخ فرورفتە بر تنشان هنوز زنده اند! برایم عجیب است که چگونه با وجود داشتن زبانهائی بە این درازی توانایی تنها یک کلمه صحبت کردن را ندارند! برایم عجیب است که چگونه همه عمر یک جاندار فقط اتاقی باشد! من هر وقت به اتاقها سر می زنم این افکار از میخله ام می گذرند. افکار و اندیشه هائی که هیچ گاه از آنها خسته نمی شوم.

‌نمی دانم مارها را دوست دارم یا ازشان بدم می آید. آنان فقط مارند. مارهای که کنار من در خانه ای با هزاران اتاق زندگی می کنند. خانه هزار مار. یا هزار مار که صاحب خانەاند.

‌زمانی که اتاقها را سرکشی می کنم، برای مدت زمانی پنجرەها را باز می کنم. ازم تشکر کنند یا نکنند مهم نیست، برای من مهم اینست که می دانم هر جانداری، که فقط اتاقی جای زیستنش باشد، باید گاه گاهی پنجره ها را برایشان باز کنند. باید با وجود میخ بر تن هم، گاه گاهی بوی هوای تازه و طبیعت مطبوع را استشمام کنند.

‌در یکی از روزها که از نشستن بر روی تنها صندلی عمرم برای بار دیگر و برای یکی دیگر از هزاران باری که بسیار دلتنگ و بی حوصله بودم، و به گشتن همیشگی اتاق های مارها مشغول بودم، در یکی از اتاق ها که پنجره اش رو به غرب باز می شد، و تنها، درخت چنار بلند قدی همسایه اش بود، منظره عجیبی دیدم. در آن اتاق، مار زرد رنگی با قد و قواره متوسطی بود که هر وقت مرا می دید، زبان بیرون کشیده از دهانش را قورت می داد و خیره خیره نگاهم می کرد. همیشه احساس غریبی بهم تلنگری می زد که این مار، بیشتر از بقیه مارها از میخ کوبیده بر تنش بیزار است. وقتی پنجره را باز می کردم، برعکس بقیه مارهای دیگر که از سوز سرما به دور خود می پیچیدند، او از پیچش بدنش کم می کرد، و بیشتر و بیشتر باز می شد!

‌آن روز درب اتاق را که باز کردم، به جای ماری با قد و قواره متوسط، ماری دیدم خیلی بزرگ. سری بزرگ و گنده، با تنی باد کرده که گویی از محل میخ کوبیده شده دو نیم شدەبود. به یاد دارم نترسیدم. به یاد دارم بعد از باز کردن پنجره، نشستم و نگاهش کردم. چشمانش مثل قبل، اما گم شده میان صورت باد کرده اش. به یاد دارم که به خودم می گفتم چیزی نیست، تنهائیش باعث شده اینگونه باد کند، یا شاید به اتاق های دیگر و یا کل خانه می اندیشد. در این افکار و خیالات بودم که دیدم از آنچه به سرش آمده بود، بزرگتر شد. هر چه زمان می گذشت بیشتر و بیشتر تنش باد می کرد. و هر چه بیشتر باد می کرد، بیشتر به من که در کنج کناری درب اتاق نشسته بودم، نزدیکتر می شد. چشمها، دهان، زبانش و رنگ زردش بر اثر باد کردن تنش چنان به هم نزدیک شده بودند که دیگر نه به چشم، نه به دهان، نه به زبان و نه به رنگ شبیه بودند. حالا چیزی بود مانند چیزی در آنجا! چیزی مثل تمام چیزهای دیگر. با خود گفتم چنین ماری دیگر نیش نمی زند، بلکه قورتت می دهد. درست مثڵ مارهای بزرگ درون فیلم‌ها. به خود گفتم این مار می تواند تنها صندلی عمر مرا نیز قورت دهد. تنها صندلی که من سالیان سال بر روی آن نشسته و بر روی آن به مرگ و زندگی، چیزهای دیگر و... خوابهایم اندیشیده بودم. او حتی می تواند مرا با صندلی نیز قورت دهد. دهانش چنان بزرگ شده بود که می توانست همه چیز را در یک چشم به هم زدن کن فیکون کند! به یاد دارم برای یک بار هم کە شدە به درب اتاق نگاه نکردم.

من که به جز صدای فیس فیس، هیچ وقت صدای دیگری از مار نشنیده بودم، حالا صداهای غریبی به گوشم می رسید، حروفهای نامفهوم، کلمات نامشخص، کلماتی که فهمیدنشان سخت بود. گوش فرا دادم. بهتر و بهتر، اما هرچه بیشتر باد می کرد، ابهام هم بیشتر می شد. مطمئن بودم که این صداها کلمات اند، جملەاند. فکر کردم اگر بتوانم میخ را دربیاورم شاید بهتر باشد. شاید صداها مشخص تر و رساتر شوند. اما حالا مار خیلی بزرگ شده بود تا جایی که برای من در اتاق جائی نمانده بود. در خود ترسی عجیب حس کردم. نکنە نتوانم فرار کنم؟ نکنە مارهای دیگر اتاق ها هم به همین درد مبتلا شده باشند؟  ترس از این که مارها بزرگ شوند و گردش روزانه ام میان اتاقها از بین برود، از خود بیخودم می کرد. با عجله به همه اتاقهای دیگر سر زدم. آنجا نیز همان اتفاق افتاده بود. هزار مار، هزار اتاق را با تن باد کردە خود پر کردەبودند.

‌به بیرون از خانه فرار کردم. در حیاط خانه از خدا طلب کردم، از همسایه ها خواهش کردم، از خورشید، از ابر، از ستارگان و از مهتاب. به ماه، به درازای سالیان سال. دیدم سرهای مارها از پنجره ها بیرون آمدند. بزرگ و بزرگتر. خانه درز برداشت، از هم شکافت،... دیوارها منفجر شدند،... و فرو ریختند.

‌اکنون خانه سابقم، خانەای که من در آنجا روی تنها صندلی عمرم می نشستم، و به مرگ، بە زندگی، بە خیالات و چیزهای دیگر می اندیشیدم به خانە مارهای بزرگ و عظیم الجثه تبدیل شده. مارهائی که هنوز با میخی بە زمین دوختەشدەاند. مارهائی کە من هنوز زبانشان را نمی فهمم.

گەڕان بۆ بابەت