ما 445 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

ترجمە از کردی: ماجد فاتحی

‌از هم که جدا شدیم، دیدم تاریکی آرام در میان جنگل ناپدیدش کرد. به مانند سایەای، میان سایەای دیگر ناپدید شد. و من نیز از میان اتاقهای دیگر برگشتم. زمانی که برگشتم به سالهای ۲۰۱۱؛ ۱۹۸۶ و ۱۹۷۸ اندیشیدم. عدد یک، تنها عدد مشترک هر سه این سه سال بود. اندیشیدم که انسان خیلی به یک، عدد یک شباهت دارد. یک همیشه یک!

سالها و درهای میانشان

فرخ نعمت پور

ترجمە از کردی: ماجد فاتحی

پیش من سالهای عمر بە اتاق ها می مانند. اتاقهائی که میانشان دری هست. درها. همانطور کە برای رفتن از اتاقی به اتاق دیگر، باید دری را بازکنی، بە همین طریق هم دری را از سالی به سال دیگر باز می کنی و داخل می شوی. حتی عکس این قضیه هم صادق است. یعنی می شود از سال کنونی به سال قبلی برگردی. فقط کافیست در را بار دیگر باز کنی! من این کار را می کنم. من در میان سالها را باز کرده، و می توانم بە میانشان بازمی گردم.

‌بر خلاف اتاقهای معمولی، اتاق سالها تغییری نمی کنند. همانی اند کە بودند. چیزها و، حتی انسانهای درونشان هم همان اند. آری، بوها نیز.

‌یکبار هوس کردم به سن دوازده سالگی ام برگردم. بدون اینکه از جایم تکان بخورم، تنها کاری که کردم این بود کە در میان سال دو هزار و یازده و دو هزار ده را باز نمودم. آنگاه به عقب تر... درهای دیگر را. دقیقا سی و چهار در.

‌عجیب این است کە هنگامی که به سالهای گذشته بر می گردی، فقط سالی را که مد نظرت هست، می بینی. یعنی با اینکه از بین سالهای دیگر و یا به عبارتی از اتاقهای دیگر عبور می کنی، اما از آن سالها نه چیزی را می بینی و نە چیزی را به خاطر می آوری. اینکە تو نمی بینی، یا اینکە شاید سالیان اند کە نمی خواهند تو آنها را ببینی؟... نمی دانم. فقط می دانم که دیده نمی شوند. در هنگام گذر از میانشان، همه چیز شبح آسا به نظر می آیند. هنگامی هم که به سال مورد نظرت می رسی، آنچنان روشن و واضح روبرویت ظاهر می شود کە کاملا متعجب می شوی. و دقیقاً همین قدر برایت می ماند که بنشینی، و آن سال و یا لحظاتی از آن را دوبارە در کمال تعجب مرورکنی.

‌همانطور که گفتم دلم هوس کرد بە اتاق دوازده سالگی ام برگردم. نمی دانم چرا آن سال. شاید به خاطر اینکه سال قبل آن، سالی بود که در آن رویداد بزرگی اتفاق افتادەبود، رویداد سال ۱۹۷۹، و یا شاید دوازدە سالگی سالیست کە به نوعی در آن باورها و علایق زمان بچگی را پشت سر می گذاری. در هر حال، آن بار هم دری را باز کردم، و بە آن برگشتم. البتە هر گاه خواسته باشم برگردم، ابتدا در اتاقم را قفل می کنم. در واقع کسی حق نداشت در زمانی که من در سفر بودم، وارد اتاقم بشود. نه زن، و نه بچەهایم. تنها خودم، اتاق و وسایلی که سالیان سال در سکوت اتاقم شریکم  شدەبودند، حق داشتند آنجا باشند.

‌این دفعه نیز مانند دفعات قبل رسیدم. می خواهم بگویم من در رسیدن هایم موفق بوده و هستم. من بە هر چیزی که هدفم بوده، دست یافته ام. شاید شما متعجب شوید. اما صبر کنید، تعجب نکنید! زیرا من همیشه چیزی را خواستەام کە بدست آوردنش آسان بودە! من آدمی هستم که زیاد خودم را زحمت نمی دهم، اما نباید فراموش کنی اگر نخواهی زیاد خود را زحمت دهی نباید انتظار زیادی هم داشتە باشی، و از آرزوهایت باید کمی گذشت کنی و در انتظار بهترینها نباشی. همانطور که گفتم این بار هم به مقصد رسیدم. وقتی به داخل سال مورد نظر رسیدم، من، مادر، پدر، خواهر و برادرهایم همه آنجا بودیم. کسی من را ندید. آرام در اتاق را بستم، به بالای اتاق رفتە و کنار خودم نشستم. خودم، مشغول نگاه کردن به تلویزیون و بازی و شوخی با خواهر و برادرهایم بودم. با دقت به خودم نگاه کردم. چقدر کوچک بە نظر می آمدم. یادم آمد آن زمان من نمی دانستم تا چه حدی در واقع کوچک بودم، اما می دانستم بزرگترها تا چه حدی بزرگند. طوری که فکر می کردم میان من و آنها فاصله زیادی هست. خنده ام می گیرد. حالا که این لحظات را به یاد می آورم، واقعاً خنده ام می گیرد.

‌به دقت صورت دیگر اعضای خانواده ام را تماشا می کنم. از بزرگترین تا کوچکترینشان، که پدر و برادرم باشند. پدرم از سن الان من تا حدودی جوانتر است. تا حدی جوان که نه تار موی سفیدی در ریش دارد و نه تار موی سفیدی در زلفش. شاید در سن و سالی باشد که من در آن از مرزها عبور می کردم. زمانی که من هیچ فرصتی برای فکرکردن در مورد بچگی هایم نداشتم. برادرم هم بەحدی کوچک بود که تنها مشغول مکیدن لبهای خودش بود. از جا بلند شدم، کنار تک به تکشان نشستم. دست روی شانه هایشان گذاشتم. بوسیدمشان. صورتم را به صورتشان مالیدم. حتی با خودم آنجا. روبرویشان نشستم، و به چشمهایشان نگریستم،... اما کسی مرا ندید.

دوباره برخاستم، و پیش برادر کوچکم برگشتم. چون قدیما، پستانک اش را در دهانش گذاشتم. آن را به دهان گرفت! و او هم  مثڵ من به چشمانم نگاەکرد. او مرا می دید! با ترس عقب نشستم. از این که مرا می دید ترسی عجیب سراپای وجودم را فرا گرفت. به اطرافم نگریستم. نه، وضعیت مانند قبل بود. آه، چه می شد بقیە هم مرا می دیدند؟ حتی خودم نیز. به سوی برادرم برگشتم. نگاهش چون گذشته. من را می دید. به خنده افتاد. طوری که پستانک از دهانش لغزید و... افتاد. آرام عقب نشستم، پیش مادرم رفته و آنجا نشستم. سرم را روی پاهایش گذاشتم. تلویزیون، سریالی از سریال‌های سالهای دهه هفتاد (میلادی) را نمایش می داد. برخی از هنرپیشەگانش مرده بودند.

‌نمی دانم چه مدتی گذشت. واقعا لذت بخش بود! دلم نمی خواست به سال دو هزار و یازده برگردم. دیگر آن شب دلم نمی خواست سی و شش در دیگر به آینده را بازکنم. بیزار از بازکردن درها، همانطور که سرم روی پای مادرم بود بار دیگر نگام روی فیلمی رفت که آن سالها دیده بودم.

‌ناگهان در اتاق باز شد. به خیال اینکه همچون قبلنا یکی از بچه‌ها یا شاید خودم به دستشویی و یا برای نوشیدن آب رفته بودیم، زیاد توجه نکردم. اما سایه کسی وارد اتاق شد، و آنجا جلو درب ایستاد کە به سایه بچەها نمی خورد. بزرگ بود، خیلی بلند بالا، حتی از پدر و مادرم هم قد بلندتر. به طرفش برگشتم، و سرم را بلند کردم. دایی ام بود. نگاهمان با هم تلاقی کرد. او ایستاد، و من از جا پریدم. نگاهش از حالت تعجب به خنده تغییر کرد، و من هم به طرفش دویدم. بغلش کردم. بعد با هم نشستیم.

‌- اینجا چکار می کنی؟ از کی یاد گرفتی که برگردی؟

‌من که از دیدنش سیر نمی شدم، گفتم:

- من خیلی وقته این بر گشتنی ها را یاد گرفتەام. حتی نزد تو هم برگشتەام. انتظار نداشتم این جوری ببینمت.

‌در این لحظه خود دوازده ساله ام از جا بلند شد، و از بین من و دایی ام گذشت، و به آشپزخانه رفت تا چیزی بیاورد. دایی ادامەداد کە:

‌ـ چیزی از این لذت بخش تر نیس، فقط تنها اینکە باید قدرت و شهامت اینو داشته باشی که بخوای درها رو باز کنی. دیگە بقیه کارها آسونە! به حتم خودت هم خوب می داوی کە کمتر کسی جرأت باز کردن درهای گذشته رو دارە.

‌من که هنوز در اوج لذت بودم، و نمی توانستم خود را جمع و جور کنم، گفتم:                                  ‌                                              ‌- عجیبە! از آخرین باری که دیدمت کمی پیرتر و بزرگتر نشون می دی.                             ‌                                               ‌خندید و گفت:

‌- آرە، دو سال بزرگتر. من از دو سال بعد از آن سالی میام که تو برای آخرین بار منو دیدی.       ‌                                                 ‌آن وقت چیزی دیدم که نمی بایست می دیدم، سوراخی در سر و سوراخی دیگر روی شانه اش، درست کنار گردنش. یادم افتاد. شوکه شدم. او که این وضع مرا را دید، گفت:

‌- برات عجیب نباشه، وضعیت مرا قبلنا دیدەای. من درست از آن سال می آیم، از آخرین سال عمرم.                                       ‌‌بعد گفت:

‌- اما تو خیلی بزرگ شده ای.... حتی تا حدودی هم پیر پاپیچت شدە. از کدوم سال برگشتەای؟               ‌                                              ‌- از سال ٢٠١١.

‌- آهان! (کمی تأمل کرد) بیست و شش سال بعد از من. یعنی تو الان بیست و شش سال از من بزرگتری!

‌‌این را گفت و شروع به خندیدن کرد.

من هم گفتم:

- عجیب نیس که من و تو تونستەایم با هم برگردیم!؟ جدای از این چگونه می تونیم یکدیگر رو ببینیم؟ پس بقیه (در این لحظه به خانواده ام اشاره کردم) به نظرت می تونن ما رو ببینن؟

‌- همونطور که می بینی اونا نمی تونن ما رو ببینن. و من و تو هم بە این دلیل می تونیم برگردیم چون قسمتی از وجودمون اینجاس. جدای از این من و تو با تمامی تفاوت هایمون (اینکه تو هنوز زندەای و من مردەام) می تونیم یکدیگر رو ببینیم در اینە که خیلی همدیگر رو دوست داریم، و خیلی برای هم دلتنگ شدەایم.

آن وقت زد زیر خنده، و قهقهه زنان گفت:

‌- نگا کن اون توی اون سالهای گذشتەای،... اونجا نشستەای. من خیلی وقتا آرزوی دیدن چنین روزهای تو رو دارم. می دونی در اون سن و سال خیلی نکبت و شیرین و مظلوم نشون می دادی. به یاد داری همیشه با خودم سینما می بردمت؟ به خاطر تو سینما می رفتم،... آرە بیشتر به خاطر تو، نه به خاطر خودم. خیلی دلم می خواس چشمان حریص، گرسنه و آرزومند تو رو سیر کنم!

‌- چە جوری منو دوبارە شناختی؟ آخە شوخی نیست بعد از بیست و شش سال؟                                      ‌                                               ‌- خیلی ساده، تو و او هر دو ی شما این جا هستی.

‌در این لحظه به خودم نگاه کردم، از آشپزخانه برگشته بود و جلو تلویزیون نشسته و به فیلم نگاه می کرد. گفتم:                                     - خیلی عجیبە من هم الان که به خودم نگاە می کنم، نسبت به آن زمان خودم، همان اعتقادات و باورهای تو رو دارم. اما تفاوتش اینە که برای خودم حس دلسوزی ندارم.

‌- می دونی همان حس دلسوزی بود که منو بسوی سال ۱۹۸۶برد. من نسبت به امثال شماها دلسوزی می کردم، و به همین جهت بخاطر شماها زندگیمو دادم، اما حالا تو داری زندگی می کنی و زنده ای.عجیب نیس!

‌- خوب پس من هم می بایس می مردم؟

‌در این جا بود که بهم خیرەشد. با برافروختگی گفت:

‌- درست برعکس. اما می دونم زندگیتون زیاد آسوده و راحت نیس. زیستن همراه مرگ های زودهنگام، زندگی آینده رو بهم می ریزە.

‌در این لحظه برادرم زد زیر گریه. مادرم از جا بلند شد، و به نزدش رفت. بهش شیر داد. مادری که در آن زمان هم همیشه مات و مبهوت بود.

‌گفتم:

‌- متوجه هستی کە، شباهت زیادی به تو دار، اگر مرد بود، شاید این همه بچه نداشت و سرنوشتش مثل سرنوشت تو می شد.                    ‌ ‌دایی ام با دقت و ریزبینانه خواهرش را نگریست، گفت:

- گاهی وقتها احساس می کنم نزد منە. حرفت درستە، منم همین طور فکر می کنم.

‌- می دونی، خوب بود که این دفعه هر دو دلمان خواست با هم در یک سال مشترک برگردیم. فرصت مناسبی بود تا همدیگە رو ببینیم. خوب، موقعی که بر می گردی با فاصلە پیششون می شینی یا مثل من بهشان نزدیک می شی و دستتو روی شونەهاشون می گذاری، روبرویشان می شینی و خیلی دقیق چشماشونو نگاە می کنی؟

در این لحظه دایی ام سر بلند کرد، و به بچه ها نگاهی انداخت. آنگاه گفت:                                       ‌                                              ‌- می دونی، من مثل تو نمی تونم این کارا رو انجام بدم (و با انگشت به سوراخهای سر و گردنش اشاره کرد). من تنم زخمیە، و هنوز درد دارم. جدای از اینا، اجساد حتی در قوارە روح و شبح هم از بچه‌ها هر چقدر دور باشن بازم کمە.               ‌                                               ‌- یادت میاد اون سال با هم به این خونه اومدیم؟ همه خانوادە در شهر دیگری بودن و من و تو برای انجام کاری اومدیم؟

‌خندید. خوب به یاد داشت. ‌آن شب تا دیر وقت ستارگان را بهم نشان داد، و ازشان گفت. در باره ستاره شباهنگ، هفت برادران یا هفت اورنگ و ستاره سحری. شبی از شب‌های فصل تابستان بود در حیاطی و سایەبانی روی حوضی چهار گوشه. شب که می شد ماهی‌ها جائی در عمق آب بدون حرکت دور هم جمع می شدند، و تا روشنایی روز گوش بە صدای حرکت برگها در باد می سپردند. ‌من که با دیدن دایی ام علاقه و اشتیاقم بین خانواده و او تقسیم شده بود، رو بە سویش کردە، پرسیدم:

ـ ‌دوباره کی برگردیم؟

انگاری برگشتنهای بیشتر، او را بیشتر بە من می بخشیدند.

‌به تنهایی به گاە این سفرها، اگر شب هنگام بود تا حدود ساعت دوازده شب می ماندم. صبر می کردم تا لحاف و تشک ها را می انداختند، و آرام آرام به خواب می رفتند. خصوصا توجه زیادی به خودم داشتم. می دیدم چە ناآرام بودم. از ناآرامی خودم بسیار متعجب بودم. و زمانی هم که به خواب می رفتم، خواب سنگینی داشتم و بە زحمت بیدار می شدم. او هم مثل من تا زمان خوابیدن صبر می کرد.

‌آن شب همراه هم از سفر گذشته برگشتیم. و این اولین بار بود که در چنین سفری همراه داشتم. رفیق و همراهی شبح گونه. وقتی به سال ۱۹۸۶رسیدیم، ایستادیم. محل ایستادنمان جنگل کنار شهر بود. جنگلی که هنوز بر روی یکی از شاخه های درخت کنار سنگ قبری، نشانی سرخ دیده می شد که در اثر گذر زمان کم رنگ شده بود. رگبار باران و برف و باد، آن را شسته بود. وقتی ایستادیم، هر دو ساکت مدتی به هم نگاه کردیم. نه من توان ماندن در جنگل را داشتم، و نه او می توانست به سال ٢٠١١ وارد شود. گفتم:

ـ همیشه ‌از این سال نفرت داشتەام. نفرت از ۱۹۸۶، اما اگە دوباره به چنین سفری بیام، حتماً به این اتاق خواهم آمد.

‌‌نیشخند تلخی زد. گفت:

‌- برخی از سالها را باید فراموش کنی. از میان چنین سالیانی باید فقط عبور کنی.

‌از هم که جدا شدیم، دیدم تاریکی آرام در میان جنگل ناپدیدش کرد. به مانند سایەای، میان سایەای دیگر ناپدید شد. و من نیز از میان اتاقهای دیگر برگشتم.

‌زمانی که برگشتم به سالهای ۲۰۱۱؛ ۱۹۸۶ و ۱۹۷۸ اندیشیدم. عدد یک، تنها عدد مشترک هر سه این سه سال بود. اندیشیدم که انسان خیلی به یک، عدد یک شباهت دارد. یک همیشه یک!

گەڕان بۆ بابەت