ما 504 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

ترجمە از کردی: ماجد فاتحی

‌روزی، گذارش بە یکی از نقاشیها می افتد. تصویری که کنار همان پنجره، با همان آسمان و با همان گردوغبار تصویر کرده بود. نقاشی، مردی پنجاه ساله بود که بعد از سالیان سال سفر، کنار پنجره اتاقش نشسته بود و به سفری دیگر می اندیشید. مردی از جنس گردوغبار و از جنس آسمان. تابلو را بر می دارد. به دقت نگاهش می کند. به یاد ندارد کی آن را کشیدە. دیروز؟ یا شاید صد سال، و یا هزاران سال پیش؟ 

نقاش

فرخ نعمت پور

ترجمە از کردی: ماجد فاتحی

‌وقتی از زندگی و کار روزمره احساس خستگی می کند، نقاشی می کشد. قلم و کاغذ می آورد، بر روی صندلی کنار پنجره نشستە و شروع می کند. هر چیزی برای او موضوع نقاشی است. از چیزهای خیلی کوچک گرفتە تا خیلی بزرگ. از ریزەهای گردوغبار روی شیشه... تا آسمان. اما قبل از شروع کردن، چشمانش را می بندد، بر پشتی صندلی لم داده و لحظاتی اندک تلاش می کند در خیالات خود چیزهای خیلی کوچک را بزرگ و چیزهای خیلی بزرگ را کوچک تصور کند. اگر چنین نکند، توان رسم کردن ندارد. به باور او نقاشی‌ها در حرکات وجودی خویش اند، نقاشی می شوند... حرکتی در خیال، و تکستی روی کاغذ.

‌قاب تصاویر، کوچک و بزرگ اند. حتی رنگارنگ اند. البتە در بازار آنها را تهیە نکرده. همه را اینجا و آنجا جمع آوری کرده. قدیمی و نیمه تازه،... و نە تازه. می گوید: «هیچ تصویری تازه نیست، تا قابش تازە باشد.»

‌اتاق هایش مملو از نقاشی اند. ردیفی و یا کنار هم روی دیوارها. و خوشحال از اینکه اتاقهایش آنقدر بزرگ اند کە هیچ وقت با نقاشی ها پر نمی شوند. حتی اگر هزاران سال به کشیدن نقاشی مشغول شود. وقتی که از نقاشی کردن خسته می شود، از جا بلند شده و در اتاقها می گردد. و همزمان نگاهشان می کند. نقاشی های سالیان گذشته، و نقاشی های دیروز و امروز را. تا دگر بار به اولین نقاشی هایش برسد. مشکلی ندارد، نقاشی ها فرصت می دهند... در میان خودشان برایش جا باز می کنند. او نیز آرام آرام از میانشان عبور کرده و به نزدشان می رسد. به اولین ردیف نقاشی های روی دیوار. آنجا بر روی تصاویر خبری از گردوغبار نیست، و رنگ و رویشان نیز از بین نرفته. خیلی برایش عجیبه. می اندیشد احتمالاً دلیلش نقاشی های دیگر باشد. نقاشیها، نقاشیهای دیگر را از گزند گردوغبار و کم رنگ شدن حفظ می کنند. معجزه ای ترسناک. آنگاه همان گونه که از میانشان عبور کرده بود، بر می گردد.

‌روزی، گذارش بە یکی از نقاشیها می افتد. تصویری که کنار همان پنجره، با همان آسمان و با همان گردوغبار تصویر کرده بود. نقاشی، مردی پنجاه ساله بود که بعد از سالیان سال سفر، کنار پنجره اتاقش نشسته بود و به سفری دیگر می اندیشید. مردی از جنس گردوغبار و از جنس آسمان. تابلو را بر می دارد. به دقت نگاهش می کند. به یاد ندارد کی آن را کشیدە. دیروز؟ یا شاید صد سال، و یا هزاران سال پیش؟ طبق عادت، سخت تلاش می کند غبار روی شیشه را بزداید. می زداید. کلمات از زیر شیشه قاب نقاشی، از رنگها جدا شده و به داخل اتاق سرازیر می شوند:

‌- سلام، خوبی آقا.... حال و وضع چه طوره؟ از این که در اینجا می بینمت خوشحالم.

‌- واللامثل همیشه،... کار و زندگی معمولی.

- خستەام. خیلی وقته پشت این شیشه، داخل این قاب مثل تصاویرزندگی می کنم!

‌- بیشتر از این خودت را آزار نده. اگر پول داری سفر کن... سفرهای طولانی کمک حاله.

- ‌بی حوصله ام.

‌- اما اینجا نیز مشکلات خاص خود را دارد. شغلت چیه؟

‌- ول می کنم.

‌- چی رو ول می کنی؟

‌- ول می کنم... همه چیز رو.

‌- چند فرزند داری؟

‌- اگه زن داشتم، بهت می گفتم!

‌- هه هە هه، هنوز زن نگرفتی؟... هنوز جوانی. تقصیر از مارهایە که می گرفتی. مردم ازت می ترسند،... هه هه هه،... تا وقتی تنهایی و خودتی، به هر جائی کە دلت بخاد می ری، اما اینجا قبول شدن خیلی سختە، در کدام کشور کار کردەای؟

‌- در دو کشور.

‌- پدر و مادرت زندەاند؟

‌- خستەام،... بله زندەاند.

‌- همین جا بمان، همسر بگیر و بچەدار شو... و دیگر تنها به اونا فکر کن. خانواده زندگیت را معنا می بخشد. سعی کن بخاطر هدفی زندگی کنی. انسان هر جا باشد با امید باید زندگی کند.

‌- خیلی وقتا دلم می خاهد تصاویر بە دور قاب باشند، و نە قابها بە دور تصاویر.

‌- خیلی وقتا انسان باید خودش خالق آرزوهایش باشد. امثال من در نوجوانی ارزوهایمان را ساختیم، و در طول سالهای زندگیمان دنبالشان دویدیم. دیگر درست و نادرستش بماند که خود مشکل دیگریست.

‌- چی!... به زور و یا به نوعی دیگر؟ به زور که نمی شود.

‌- می شە بخش زیادی از آن زور و اجبار باشد. اما باید قسمتی هم انتخاب باشد... هر دو با هم.

‌- زور و اجبار؟

‌- گوش کن، هنر اینه که چگونه زور و اجبار جای خود را به انتخاب بدهد. زیاد هم سخت نگیر. زندگی خیلی طولانی نیست که برای انتخاب کردن وقت زیادی صرف کنی.

‌- خیلی وقتا از رنگهائی که مرا با آن نقاشی کردەاند، متنفرم.

‌- به یاد داری کنار رودخانه با... درس می خواندیم، اکنون از آن سالها ۳۵سال می گذرد.

ـ ... همین طوره.

‌- خیلی وقتها تلنگری به گذشته، آینده را بهتر نشانمان می دهد... اینکه چکار کنیم بهتره. راستی کارت چیە؟

- فروشندەام.

ـ ‌خیلی ثروت داری؟

‌ـ آنقدر هست که کم نشود.

‌- خیلی خوبه. معلومه پولدارا هیچ وقت مقدار ثروت شان را نمی گویند. بسیار خوب، خوشحال شدم. دوباره صحبت خواهیم کرد.

‌‌- اوقات خوش!

ـ همچنین!

آرام، نقاشی را دوبارە در جایش می گذارد. اینکە جای آن به دیروز، حال، صدها و یا هزاران سال پیش تعلق دارد،... نمی داند. او تنها این را می داند کە باید در جای خود بگذاردش. نقاشی را در هر جائی و زمانی کە گذاشتی، درست به همان جا تعلق دارد. اگر دست او بود، همه نقاشی ها را کنار پنجره نزدیک گردوغبار روی شیشه و آسمان می گذاشت. آنجا مکان اصلی بود. هنوز نمی داند چرا باید نقاشی ها را در جای دورتر از محلی که آن را نقاشی کرده، بگذارد. اطراف خود را می نگرد. خانه هزار اتاق... خانه ای مملو از نقاشی عجیب و غریب، نقاشیهای شاد، غمگین و... دوردستها.

‌دوباره روی صندلی کنار پنجره می نشیند. در وجودش لذت و اشتیاق نقاشی کردن دیگری می یابد. دست می برد کاغذ و قلم بر می دارد، و گردی ریز روی شیشه پنجره و آسمان را می نگرد. تصویر، ریزگردی آبی رنگ... یا شاید آبی ای ریزگردی.

گەڕان بۆ بابەت