ما 26524 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

از یونانی: یانیس گوماس، رامیار حسینی

هر بار هنگامی کە وقت مە می رسید، همیشە هواسم بە مە بود و بە او می اندیشیدم. هر روز در انتظار بودم مرا در خود ببپوشاند و من، نامرئی گونە در او فرو بروم. اما هر بار کە روز کاری هوا مە آلود می شد، در ساعتی کە من با کاغذهای اداری در دفترم شکنجە می شدم، غم سراپایم را فرا می گرفت و سراسر تمنا میشدم کە تا شب هوا مە آلود بماند. اما معمولا دم دمای ظهر با یک خورشید مخصوصا ناخوشایند از بین می رفت.

مە

یورغوس یوانو 

از یونانی: یانیس گوماس، رامیار حسینی

 

دیگر نمی توانم بفهمم کە بر مە چە می گذرد؟ آیا همینطور غلیظ خواهد ماند یا شاید او هم بە سان شبنم روی سرامیک های دم صبح ناپدید شود. همیشە با دیدن شبنم های بکر کە بر همە جا می درخشیدند، می گفتیم: << چە شب سردی کە گذشت>> یا می گفتیم کە  << کلم های بە شبنم آغشتە وقتی برسند شیرین تر می شوند، پس باید دلمە کلم درست بکنیم>>.

هر بار هنگامی کە وقت مە می رسید، همیشە هواسم بە مە بود و بە او می اندیشیدم. هر روز در انتظار بودم مرا در خود ببپوشاند و من، نامرئی گونە در او فرو بروم. اما هر بار کە روز کاری هوا مە آلود می شد، در ساعتی کە من با کاغذهای اداری در دفترم شکنجە می شدم، غم سراپایم را فرا می گرفت و سراسر تمنا میشدم کە تا شب هوا مە آلود بماند. اما معمولا دم دمای ظهر با یک خورشید مخصوصا ناخوشایند از بین می رفت.

بعضی وقت ها کە از خواب بعدازظهر بیدار می شدم و فکر می کردم که بە سینما بروم یا بە قهوەخانە، ناگهان کە چشم انداز بیکران مە را می دیدم فورا برنامە و مسیرم را تغییر می دادم. یقەی بارانیم را بالا میزدم و با اطمینان خاطر از پلە ها پایین می رفتم و بدون تردید و دودلی بە سمت آب کنار می رفتم. مە برای این است کە در آن پرسە بزنی. در میان چیزی گذر می کنی کە از هوا غلیظ تر است و تکیەگاهت می شود. اما یە چیز دیگە هم بایستی اضافە کرد اینکە مە بدون بندر یک ترکیب نامتناسب است.

مه می توانست شیرین تر از اینها هم جلوە کند هر بار هنگامی کە باران بلندبالای آسمان ما مه را می بافت. بارانی کە گویی خیسمان نمی کرد بلکە تنها ما را آبیاری می کرد و یک هفته بعد تر موهایت درخشان تر می رویدند و اینگونە ترام‌ها، بوق زدنها و روشنایی مهتابی‌ها مفهوم و معنا بە خود می گرفتند. حتی آپارتمان‌ها نیز در میان تیرگی مه جذاب تر بە نظر می رسیدند.

سپس بە قهوەخانە بندر می رسیدم همان قهوەخانەای کە سال ها ناآباد و خرابە بود تا دوستانم را ملاقات کنم، اما وقتی آنها آنجا نبودند/هچوقت آنجا نبودند/ ساعت ها آنجا می نشتم و منتظر می ماندم. از پشت شیشەهای [قهوەخانە] سایە کسانی کە مردە بودند بە ترتیب عبور می کردند، صورتشان را برای یک لحظە بە شیشەی تار می چسپاندند، بعضی دیگر وارد قهوەخانە می شدند و بعضی دیگر از آنها بە سوی شرق یعنی بە سمت برج خون[1] راهی می شدند. و اگر کسی آنجا نبود کە با اشارە مرا بە خود بیاورد، من از قهوەخانە بیرون می زدم و دنبال سایەای می افتادم کە هیچوقت بهش نمی رسیدم.

یادم نمی آمد کە آن مه از کجا سرچشمه می گرفت، شاید از بلندا و ارتفاع پایین می آمد. در هر صورت اکنون از ژرفای رویاها سرچشمە می گیرد. رویاهایی کە سالها با یک سرپوش سنگین پنهان و پوشیدە ماندەاند کە این درب سنگین تحت فشار [رویاها] تا حد زیادی کنار رفتە است.

[هوا] بسیار مه آلود است و من با مه یکی می شوم و تعقیب سایەهای دیگری را آغاز می کنم. برایشان اسم هم انتخاب می کنم. قدم می زنم و بە سنگ فرش ها نگاه میکنم کە این [سنگ فرش] ها در بسیاری از خیابان و کوچە ها هنوز وجود دارند. البتە گیاه های هرزەای کە قدیما میان سنگ ها می رویدند دیگر ناپدید شدەاند. همەی آنها ویران یا خشک و پژمردە شدەاند. هیچ مرگی خوب نیست. کاش این راست بود کە می گفتند همە مردەها را دوبارە ملاقات می کنیم...

بە دنبال سایەها همیشە از یک خیابان مشخص سر در می آورم. درختان و گیاهان در تنهایی و تیرگی می بالند و بە سان قلعەهای عظیم الجثە در می آیند. بە خانە مغرور و آمیختە بە گیاه‌‌های سردە و گلبرگ ها می رسم. با اینکە سایە ها چند لحظە می ایستند و گویی بە هم اشارە می کنند، من اصلا بە پُرتارا[2] نزدیک نمی شوم. خیال می کنم کە تنها کسی دوست داشتنی و عزیز می تواند مرا متقاعد بکند کە از این دروازە رد بشوم.

آنجا را ترک میکنم و در میان ترام، روشنایی مهتابی‌ها و ترافیک گم می شوم. ذهنم مخشوش مه و هر آنچە کە در مه دیدەام، است. در تلاش اینکە فراموش شوم، در شب های مه آلود بیش از حد قدم میزنم. با پیادەروی احساس سبکی می کنم. آزار و شکنجەهای بزرگ آهسته آهسته در تن آدمی آرام و قرار می گیرند و از پا ها بە سمت خاک نمناک جاری می شوند.

 

[1] داستان شهر سالونیک و بندرش را روایت می کند کە دارای برجی است کە قدیم الیام برج خون خواندە می شد زیرا کە در آنجا زندان و مرکز شکنجە قرار داشت. اکنون بە برج سفید معروف است کە در سمت شرقی بندر قرار دارد.  

[2] به معنی دروازه‌ی دیوار شهر است قبل از اینکه دیوارهای شهر را فرو بریزند

گەڕان بۆ بابەت