ما 3652 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

فرخ نعمت پور

قطرات اشک بر موکت زیر پاهایم فرو می افتند. یادم می آید کە من همین باور بە حقیقت مطلق را از دست دادەام، و بە همین خاطر فرد شکست خوردەای ام. و او، رهبر، همان معتقد پروپا قرص باور بە حقیقت مطلق، پیروز است درست بە همین خاطر کە او بە حقیقت مطلق باور دارد، اگر چە بە آن هم نرسیدەباشد یا اینکە در درون خود بە وهمی بودن آن باور هم آوردەباشد. او شاید شاداب است و من غمگین. او صدایش محکم است و من مردد. او کماکان محکم می گوید و محکم می کوبد، و من مردد در یک توالی نامرتب تلاش برای ایجاد جهانی دیگر. او در رویای تداوم توهم پیروزی، و من در رویای پیروزی توهم. و کدام پیروزیم؟

تلویزیون روی دیوار

فرخ نعمت پور

مدتهاست بە تلویزیون نگاە نکردەام. تلویزیون درون اتاق نشیمنم همین طور بەروال سابق روی دیوار لم دادە، و با نگاە سیاە و عاری از نورش بە من و یا شاید بە اتاق خیرە شدە. از تلویزیونهای مدل جدید است. با کلی خصوصیات امروزی و... با حال. اما مدتیە نگاهش نمی کنم. نە اینکە ازش متنفر باشم،... نە متنفر نیستم. تنها اینکە وقت ندارم، یا شاید حوصلە ندارم، یا اینکە یک تغییر فکری و درونی در من درست شدە کە دیگر نمی خواهم جهان را از جملە از دریچە چنین قاب مسخرەای نگاە کنم.

غذایم را کە تمام می کنم، روی کاناپە لم می دهم، و همین جوری بە سقف خیرە می شوم. امروز روز ویژەای است. از دهانم بوی نیمرو می آید، و دوغی کە از مغازە خارجی ها گرفتەام. دوغ آب علی. معدەام دوست دارد آروغ بکشد، اما من مقاومت می کنم. یک جوری، با اینکە تنها خودمم، بی ادبانە بە نظرم می رسد. آروغ بر می گردد و درون شکمم صدای غرولند بزرگی بەپا می شود. چە گلایەای! و امروز کی گلایە ندارد.

اما یکدفعە بدون هیچ برنامەای، دست می برم کنترل تلویزیون را از روی میز، نە نە از زیر میز، بر می دارم؛ و همین جوری دگمە قرمز رویش را فشار می دهم. صفحە سیاە، نوری لحظەای از خود بیرون می دهد و بعد روشن می شود. راستی کجا را تماشا کنم؟ و دستم روی اخبار ایران می رود. اخبار نروژ چە کسل کنندەاست! همەاش خبر فلان مدرسە و فلان شهر و فلان... نە هیچ چیز مهیجی در آن وجود ندارد. بخش داخلی انگار حال و هوائی گورستانی بر آن حاکم است. ولی بخش خبرهای خارجی نە. جنگ اوکراین، کشمکشهای خاورمیانە و کودتاهای کشورهای آفریقائی کمی حال آدم را جا می آورند. تفنگ بدستها کە پیدا می شوند، انگار دنیا و زمانە یک چیز دیگری می شود. یک جور دیگری. هیجان بر می گردد، هم چشمها کوچک می شوند و هم تپش دلها کمی بلندتر. ناز شرق و جنوب را بروم کە بدون آنها جهان چە عاری از هرگونە ماجرای دندان گیری می شد!

کانال ایرانی روی خبرە. رهبر نظام با آن عمامە سیاە، ریش سفید، عینک روشنفکری، چفیە فلسطینی، دست سرد مصنوعی و صدای زنگدار و محکمش ظاهر می شود. دارد از ظلم موجود در جهان می گوید. از آمریکا و اسرائیل و دشمنان. و من یاد چهل پنجاە سال پیش می افتم! ناگهان احساس جوانی می کنم. احساس خوب نوستالژی سراپای وجودم را در بر می گیرد. انگار سالها نجنبیدەاند. و من فکر می کنم کە شاید این سی سال خارج کشورنشینی خوابی بیش نیست، و در واقع من تنها در رویا اینجا در خارج کشورم. چە خوب است کە زمان، بمانند یک کرە عظیم چدنی در بیابانی در بیکران کهکشانها در میان لمها آرمیدەاست.

سنگینی بالاتنەام را روی زانوانم قرار می دهم. از فاصلە کمی نزدیکتر بە سیمای رهبر نگاە می کنم. لبهای نسبتا نازکش چە خودخواهانە از حقیقت می گویند. از حقیقتی قطعی و بی چون و چرا کە مو لای درزش نمی رود. حقیقتی کە یکی از لازمەهایش پیروزی است. و او از پیروزی هم می گوید. و این باز بر احساس نوستالژیک من می افزاید. یاد قدیم می افتم. آن زمانها کە من هم چنین می اندیشیدم، و با چنین حرارتی از اندیشەهایم دفاع می کردم. باز کرە عظیم چدنی فرورفتە در لم بیابان در جلو چشمهایم ظاهر می شود.

شاید راست راستکی سالها نگذشتەباشند! شاید رهبر با اینکە ریش و ابروانش همە سفید سفید شدەاند، اما کماکان دهە شصت خورشیدی است. شاید گذر زمان توهمی بیش نباشد. و رهبر چنان با اطمینان سخن می گوید کە من دیگر کاملا مطمئن می شوم کە گذر زمان یک ایدە است یک احساس است و نە یک ابژە.

خوشا بە حال من و بە حال رهبر کە اینچنین می توانیم لحظات را بدون هیچگونە فرمانی بە تبعیت وابداریم. احسنت! اما راستی این توان او از کجا می آید؟ شاید از دوران بچگی. دورانی کە او تیلەای از دستش بە چاهی افتادە، و هنوز در رویای بیرون کشیدنش از آن چاە افسانەای است. شاید دوست ندارد عیالش پیر بشود، و او هنوز در سودای آن لعل لبان و چهرە ماهگون یار و دلبر آن سالهاست. یا شاید هنوز در هیجان سال ٥٧ بسر می برد. سالهای خوب گذشتە. و من سعی می کنم درک کنم نفرت او را از گذشت زمان و آمدن سالهائی کە آن حقیقت قطعی گذشتە را در خود کشتند، و از رهبر تنها نامش را باقی گذاشتند.

صدای تلویزیون را زیاد می کنم. طبق معمول دوست دارد بگوید و بگوید. می گوید و می گوید. شنوندگانش چە جدی گوش فرادادەاند. با گذشت هر لحظە چە عجیب بر اعتقاد او بە حقانیتش افزودە می شود. و گذشتە آنچنان همانند مهی غلیظ اتاق مرا فرا می گیرد کە بە یکبارە حال و آیندە از میان می روند. عظمت جرات و بیان بە داشتن حقیقت مطلق،... آە بغضی گلویم را می فشارد. یادت بخیر روزهای خوب گذشتە... روزهای باور و ایمانهای خدشەناپذیر! روزهای مردن و کشتن در راههای مستقیم پیش رفتن!

قطرات اشک بر موکت زیر پاهایم فرو می افتند. یادم می آید کە من همین باور بە حقیقت مطلق را از دست دادەام، و بە همین خاطر فرد شکست خوردەای ام. و او، رهبر، همان معتقد پروپا قرص باور بە حقیقت مطلق، پیروز است درست بە همین خاطر کە او بە حقیقت مطلق باور دارد، اگر چە بە آن هم نرسیدەباشد یا اینکە در درون خود بە وهمی بودن آن باور هم آوردەباشد.

او شاید شاداب است و من غمگین. او صدایش محکم است و من مردد. او کماکان محکم می گوید و محکم می کوبد، و من مردد در یک توالی نامرتب تلاش برای ایجاد جهانی دیگر. او در رویای تداوم توهم پیروزی، و من در رویای پیروزی توهم. و کدام پیروزیم؟

سخنانش پایان نیافتە، تلویزیون را خاموش می کنم. اتاق دور سرم می چرخد. کنترل از دستم می افتد. مە، غلیظ تر می شود. از دور صدای امواج دریا می آید. صدای مرغان دریایی کە شاید در فکر مهاجرتی دیگراند، بگوش می رسد.

بە خودم می گویم احمقی بیش نیست... آری او احمقی بیش نیست.

گەڕان بۆ بابەت