ما 3055 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

فرخ نعمت پور

من کە حساب زمان از دستم در رفتەبود، دیدم کە کلاغی آمد و روی دیوار بلند روبروی من نشست. فکر کنم بوی چربی صابون تن من بە دماغش خوردەبود. بوئی از دوران آشویتس. کلاغە بە من زل زد. از آن نگاههای سنگینی کە زمان فراموشش نمی کند، و مرگ بشدت از آن ترسان. بخودم گفتم احتمالا اشتباهی راهش را از میان تاریخ گم کردە و بە این حیاط خلوت یک صبح خطرناک پاییزی رسانیدەاست. اما نە، کلاغە خیال رفتن نداشت. همانجا ماندە، و بشدت بە من زل زدەبود. او می دانست کە من علیرغم همە افکار و خیالات فلسفی ام، بالاخرە می میرم.

اعدام

فرخ نعمت پور

روی چهارپایە اعدام، حلقە طناب در گردن بودم کە تلفن همراهم زنگ زد. بە جلاد کە آن پایین ایستادەبود، و در فکر لگدزدن بە چهارپایە نگەدارندە حیات من بود نگاهی پرسشگرانە انداختم. یعنی اینکە لطفا موبیلم را از جیبم دربیاورید تا بتوانم بە فردی کە زنگ زدە جواب بدهم. من کە تحت تاثیر یک تربیت کلاسیک و قدیمی قرارداشتم، و جوابدهی را از ملزومات حفظ ادب و احترام می دانستم، کاملا توقع داشتم کە جلادم بلافاصلە دست بردە، تلفن همراهم را کە در اتفاقی عجیب هنوز در جیبم باقی ماندەبود، درآوردە و بە دست بستەام بدهد. اما او این کار را نکرد، و همینطور هاج و واج از اتفاق غیرەمنتظرە بە من خیرە شدەبود. من دوبارە نگاهی بهش انداختە، و در حالیکە فکر مرگ از سرم پریدەبود و از این بابت خوشحال بودم، باز با نگاهم بە او فهماندم کە ادب حکم می کند جواب تلفن را بدهم. اینکە باوجود صدور حکم اعدام من توسط قاضی، و قرار مرگ من در صبح زود یک روز پاییزی، جواب تلفن مهمتر از هر چیز دیگری بود. اما جلاد، پریشان حال، همینطور بە من خیرە ماندەبود.

زنگ تلفن قطع نمی شد. از اصرارش فهمیدم کە مادرم است. وای چە بدتر! مگە می شود جواب مادر را نداد! بویژە اینکە جلاد من، و قاضی صادرکنندە حکم بشدت بە خانوادە و مقام مادر احترام می گذاشتند و همە جا تبلیغ می کردند کە بهشت زیر پای مادران است و بس. اینکە غرب در مسیر انحطاط است، و درست بە خاطر عدم احترام بە مادر و کلا جایگاە زن در جامعە در حال اضمحلال و فروپاشی.

پس با این افکار با اصرار بیشتری بە جلاد خیرە شدم، اما انگار تاثیر نداشت. یعنی داشت، اما او واقعا نمی دانست چکار کند. تازە ماندەبود کە چطوری فراموش کردەبودند تلفن همراهم را از جیبم درآوردە، در کنار وسائل دیگرم قرار دادە و بعد از بە دارآویختنم تحویل همان کسی بدهند کە حالا زنگ می زد. کسی کە بشدت اصرار داشت تا جوابش را ندهم، تماس را قطع نکند.

بالاخرە جلاد راضی شد، دست در جیبم برد و تلفن را بهم داد. همزمان تاکید کرد تنها یک دقیقە فرصت دارم. منم با سر، تاکیدش را تائید کردم و گفتم باشە.

نمی دانم چە جوری با دست راستم کە از پشت با دست چپم دستبند زدەشدەبود، توانستم با مادرم صحبت کنم.

ـ الو!... مادر سلام!

ـ سلام پسر گلم، حال و احوالت، خوبی؟

ـ الحمدللە! خوبم مادر جان، شما چی،... شما هم خوبی؟

ـ آرە عزیزم خوبم، راستی تلفن زدم کە ببینم هنوز زندەای و دارت نزدن؟

ـ نە مادر جان، یعنی آرە دارن می زنن، اما تلفن شما فعلا کمی بە تاخیرش انداختە.

ـ خوب عزیزم زیاد ناراحت نباش، از عمر منم زیاد باقی نماندە، تو این دنیا کە خیری ندیدیم، انشااللە آن دنیا بزودی همدیگر را می بینیم... راستی نکنە غصە بخوری... جلادتو خوشحال نکنی؟

در اینجا بود کە تلفن را از دستم قاپیدند. از آن بالا بە سر جلاد نگاهی انداختم کە درست وسطش طاس بود. ریش نسبتا بلند گردنش را پوشانیدەبود. بخودم گفتم این فعلا با مادرش ملاقات ندارە. و راستی چرا داشتەباشد، مگر قرار است همە مثل هم زندگی کنند!

سربازی کە پشت من ایستادەبود، بە من نزدیک شد. فهمیدم کە می خواهند از پشت بە چهارپایە زهواردررفتە لگد بزنند. می دانستم سربازها تنها دو سال خدمت می کنند، و برای همین چیزها زیاد برایشان مهم نیست. از فرصت استفادە کردم و خیلی سریع گفتم اگر منو آزاد کنی، من با آن خواهر ترشیدەات کە کسی دیگە اونو نمی گیرە، ازدواج می کنم. با این حساب هم اونو از بدبیاری و حرفای بد مردم محلە خلاص می کنم و هم خودم هم می توانم قرار ملاقاتم را با مادرم بە حداقل بیست سی سال دیگە محول کنم. اما سربازە بدتر از جلاد یک جوری نگاهم کرد کە انگار بە ناموسش تجاوز کردەبودم، برای همین آنچنان لگدی همراە با فوشی آبدار نصیب چهارپایە و من کرد کە من ثانیەهای اول را واقعا نفهمیدم کە توی هوا معلقم یا نە.

در همین لحظە بود کە دوبارە تلفن، کە اینبار پیش جلاد کچلم بود، زنگ زد. جلاد کە مطمئن بود دوبارە مادرم است و طبق همان وفاداری سنتی بە مقام والای مادر، دستور داد با عجلە منو پایین بیاورند. تلفن را دستم داد و در حالیکە گلویم بشدت خراشیدەبود و نفسم خوب در نمی آمد، گفتم:

ـ الو بلە مادر، اینبار چیە؟

اما از آن طرف خط، صدای دیگری بگوش رسید کە نشناختم. گفت:

ـ الو! آقای عزیز خوشبو! خود شما هستی؟

من کە اسم خودم را بعلت شمارەام کە هزار و یازدە بود، تقریبا فراموش کردم، با شنیدن اسمم یکدفعە بغضی گلویم را گرفت و هق هق بە گریە افتادم. صدا دوبارە گفت:

ـ خود شمائید آقای خوشبو؟ من از روزنامە 'عصر ندا' تلفن می زنم، غرض از مزاحمت درخواست مصاحبەای از شما بود در مورد رابطە زمان با مرگ. اگر بە ما قول بدهی ما دوبارە مزاحم خواهیم شد.

نرسیدم جواب بدهم کە با عصبانیت تلفن را ازم گرفتند. عجب! این چە روزنامەای بود کە نمی دانست من بالای دارم! اما شاید انتظار من بیش از حد است. مگر قرار است هر کس بالای دار برود همە روزنامەهای کشور بدانند؟ عجب خودبینی متعفنی!

جلاد تلفن را بە همان سرباز داد، و دستور داد کە بلافاصلە نابودش کند. سرباز کە ابتدا گیج و ویج ماندەبود با تلفن چکار کند، یکدفعە با هر زوری کە داشت پرتش کرد. از آن بالا دیدم کە در آن صبح قشنگ پاییزی کە گنجشکها سر یک کرم دعوا مرافعە بی پایانی راە انداختەبودند، تلفن بیچارەام پای دیوار بلندی کە تنها بیست سی متر از من فاصلە داشت، روی زمین افتاد.

راستی رابطە زمان با مرگ چە جوری است؟ فکر کردم یعنی اینکە آدم در زمان می میرد. یا اینکە یعنی زمان خود حامل پدیدەای است بەنام مرگ. انسان در واقع آن را نمی بیند، اما حسش می کند؛ بعد یکدفعە در مرحلەای از عمر خودش را نشان می دهد. فکر کردم مرگ یعنی پایان زمان، البتە نە زمان در کلیت خود، بلکە زمان برای یک فرد یا یک موجود خاص. همانطور بە اندیشیدن ادامە دادم و پیش خود گفتم ارتباط نزدیک مرگ و زمان یعنی اینکە کسی زیاد در فکر زندگی نباشد و بدنبال تحقق ایدەهای بزرگ این دو تا را بشدت بەهم نزدیک می کند.

در همین فکرها بودم کە دوبارە طناب را بە دور گردنم آویختند. بعد دوبارە همان لگد سنگین کە انگار این بار بسیار شدیدتر و سنگینتر بود، چهارپایە نگون بخت را سرنگون کرد. دوبارە میان زمین و آسمان، طبق گفتە مادرم کە قدیمها موقع حکایت تعریف کردن برایم می گفت، معلق ماندم. اما این بار عجیب بود کە دردی احساس نکردم. فکر کنم علتش افکاری بود کە هنوز کلەام را گرم نگە داشتەبودند. در حالیکە از آن بالا بە کلە کچل جلادم نگاە می کردم، اندیشەهای مربوط بە مرگ و زمان هنوز در ذهنم در جولان بودند. فکر کردم زمانی هست کە مرگ آن را شامل نمی شود، و مرگی هم هست کە زمان را شامل نمی شود. اما هرچە کردم مصداقی برایش پیدا نکردم. بخودم گفتم این هم از آن حرفهای متافیزیکی و گندە کە تنها خیال را جاودانە می کنند. در یک تصور تمثیلی ناگهان ادعاکردم کە زمان من هستم و مرگ چهارپایە زیر پایم کە حالا روی زمین ولو افتادە. زمانی کە تحقیرشدە، ماندەاست، و مرگی کە کشیدە، رفتەاست.

در این خیالات بودم کە جلاد سر سربازە دادکشید کە احمق داری چکار می کنی؟ تو باید این خائن بە مملکت را خلاص کنی! سرباز کە نمی دانست چکار کند، یکدفعە پاهایم را گرفت، و از آنها آویزان شد. تازە زور هم می زد. اما ایدە مرگ و زمان، مثل سپری پولادین مرا از ضربات خطرناک شمشیر محفوظ نگە داشتەبود و انگار نە انگار قراربود کە من امروز در میانە جنگ داخلی گنجشکها بمیرم.

من کە حساب زمان از دستم در رفتەبود، دیدم کە کلاغی آمد و روی دیوار بلند روبروی من نشست. فکر کنم بوی چربی صابون تن من بە دماغش خوردەبود. بوئی از دوران آشویتس. کلاغە بە من زل زد. از آن نگاههای سنگینی کە زمان فراموشش نمی کند، و مرگ بشدت از آن ترسان. بخودم گفتم احتمالا اشتباهی راهش را از میان تاریخ گم کردە و بە این حیاط خلوت یک صبح خطرناک پاییزی رسانیدەاست. اما نە، کلاغە خیال رفتن نداشت. همانجا ماندە، و بشدت بە من زل زدەبود. او می دانست کە من علیرغم همە افکار و خیالات فلسفی ام، بالاخرە می میرم. او می دانست کە هیچ فکر و اندیشەای مشکل مرگ انسان را حل نکردە، و در بهترین حالت تنها آن را بە عقب انداختەاست. بوی آشویتس همە جا را فرا گرفت. صدای هیتلر از پشت دیوار بلند می آمد. شعلەهای ساختمانهای آتش گرفتە برلین از دور پیدا بودند. کلاغە خندید. انگار می گوید پیروزی هم نتوانست بە داد آشویتش برسد. انگار می گفت آنهائی کە قراربود بمیرند، مردند. انگاری می گفت بسیاری از آنهائی هم کە آمدند و نجات دادند، مردند.

سرباز آویزان است، و من آویزان... شاید آویزانتر. جلاد مرتب فوش می دهد. دستور می دهد تفنگ بیاورند،... نە، یک جوخە اعدام، با تفنگ برنو آلمانی. سە نفر، تنها با سە تیر. همە نشانە گرفتە بە طرف سینە من. با خونی کە بر سر سرباز آویزان پایین می ریزد. و کلاغی کە هی می خندد.

تلفن باز زنگ می خورد. کلاغە آن را بر می دارد، و شروع بە صحبت کردن می کند. نمی دانم چرا مطمئنم کە این بار از دفتر روزنامە نیست، و بلکە مادرم است. احتمالا می خواهد آخرین پیام را بدهد. اینکە پدر گفتەبود کە اشتباەکردە کە من را بە مدرسە فرستادەبود. اینکە اگر من لولەکش یا بنا می شدم، زندگی بر وفق مراد بود، حداقل اینکە بە احتمال زیاد عمری را می زیستم کە طبیعی نامش نهادەبودند.

آە من چقدر از مادر بیزارم. او بە هیچ مادر دیگری نمی ماند. آنقدر نماز خواندە کە مرگ برایش علی السویە شدە. او تنها بە قلمرو روحانی و ابدی خداوند می اندیشد.

البتە مادر درست می گوید. تنها اینکە جلاد من خیلی احمق است. او برای مرگ من بیش از حد انرژی بەکار می برد. بیشتر از حد توان یک جلاد. او خستە می شود. و من بر بالای دار، فلسفەوار دلم بحالش می سوزد. ولی مگر همە آنها بە همدیگر شبیە نیستند! او تنها کافیست کە حوصلە بە خرج دهد، و منتظر بماند... تا زمان اندیشیدن اندیشەهایم تمام بشود،... همین!

گەڕان بۆ بابەت