ما 1215 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

فرخ نعمت پور

از همان سال کە فکر کنم سال ٦٥ باشد، دارمش. ساعت درست روی سە و چهل و پنج دقیقە و چهار ثانیە توقف کردەاست. آرە، بە زبانی دیگر یعنی یک ربع بە چهار. کە البتە نمی دانم زمان ماندە، مال روز است یا شب. اما،... اما بعلت یک حس غریب درونی، کە خودم هم بنیانش را نمی فهمم، مطمئنم یک ربع بە چهار یک عصر پاییزی است. روزی در ماە آبان یا آذر. و نمی دانم چرا اینقدر مطمئنم!

ساعت مچی قدیمی

فرخ نعمت پور

یک ساعت قدیمی سیتی زن توی جعبەام در خانە دارم. سالهای طولانیست دارمش. مال دائی ام بود. دائی ام کە در یک درگیری در منطقەای میان بانە و سردشت کشتەشد. با رفیقش. جسد یک ماە توی گور بود کە دوبارە برای شناسائی درش آوردیم. خبر مرگ آمدەبود و اما اطمینانی از آن وجود نداشت. می گفتند بە احتمال قریب بە یقیین دروغ است. پس بناچار مرگ را دوبارە باید تجربە می کردیم تا بە شناخت واقعی برسیم. و رسیدیم.

چونکە مذهبی بود و تکمەهای آستینهایش را محکم بستەبود، قاتلانش متوجە ساعت مچی اش نشدەبودند. من هم نشدم. تنها آن وقت متوجە شدم کە لباسهایش را جهت یک کفن و دفن درست و حسابی از تنش درآوردم. و موقعیکە تکمە آستین چپش را باز کردم، متوجە ساعت شدم.

از همان سال کە فکر کنم سال ٦٥ باشد، دارمش. ساعت درست روی سە و چهل و پنج دقیقە و چهار ثانیە توقف کردەاست. آرە، بە زبانی دیگر یعنی یک ربع بە چهار. کە البتە نمی دانم زمان ماندە، مال روز است یا شب. اما،... اما بعلت یک حس غریب درونی، کە خودم هم بنیانش را نمی فهمم، مطمئنم یک ربع بە چهار یک عصر پاییزی است. روزی در ماە آبان یا آذر. و نمی دانم چرا اینقدر مطمئنم!

ساعت در میان گور باطری اش تمام شدە، و یا متوقف شدەبود. البتە گاهی فکر می کنم کە دارم اشتباه می کنم. آخر با توجە بە اینکە تمام جمجمەاش شکستە شدەبود و تیر خلاصی بە مغزش زدەبودند، و اینکە بعد از دست یافتن بە جسدش او را با ماشین روی زمین بکسیل کردە و کشیدەبودند، احتمال دارد کە همان روز ساعتش بە علت ضربە از کار افتادەباشد. آرە، درست ساعت سە و چهل و پنج دقیقە و چهار ثانیە عصر یک روز پاییزی او را روی زمین بیرحمانە کشیدەبودند. البتە بیرحمانە از نظر من و نە از نظر قاتلانش. چونکە بە گمان آنها، آنها داشتند جسد نیمەجان فردی ضد انقلاب را روی زمین می کشیدند و زجرکشش می کردند کە ضد اسلام و ضد نظام مقدسی بود کە آنها بهش اعتقاد داشتند.

ساعت را گاهگداری از جعبە بیرون می آورم، و بشدت بە آن خیرە می شوم. بە صفحە نە چندان براقش، بە خطوط ریز درونش، بە عقربەهایش،... و بە زمانی کە برای همیشە متوقف ماندەاست. آرە، بە سە و چهل و پنج دقیقە و چهار ثانیە عصر یک روز پاییزی سال ٦٥.

گاهی بە سرم می زند کە ساعت را پیش ساعت سازی بردە، و تعمیرش کنم. پولی بدهم و دوبارە زمان را در روحش و در درونش احیا کنم. آخر ساعت تنها زمانی معنای واقعی دارد کە مثل همیشە زمان را برای آدمهای ماندە در درک آن بشمارد. و فکر می کنم کە شمارش زمان تنها درک واقعی است کە آدمها از زمان دارند و... دیگر هیچ. هر کلام دیگری در واقع تنها تصوری است و بس کە برای همیشە تصور باقی می ماند. آری، تنها تیک تاک منظم ساعت است کە می ماند، و معنی واقعی زمان را آشکار می کند.

ساعت را مثل همیشە مدتی بەدست می کنم، و بخودم فشار می آورم کە خود را در آن روز پاییزی تصور کنم. اما هر چە بخودم فشار می آورم، بی فایدەاست. حتی سنگینی ساعت بر مچ چپم هیچ کمکی نمی کند. انگار همە چیز در آن روز پاییزی، درست راس ساعت سە و چهل و پنج دقیقە و چهار ثانیە ماندەاست،... برای همیشە ماندەاست.

ساعت دارای یک دستبند فلزی از آن جورهائیست کە بە تمامی باز نمی شود. تنها می شود نر را از مادە با فشاری بیرون آورد و آن را کمی شل و باز کرد و بعد از مچ بە طرف کف و پشت دست و از آنجا بە سوی انگشتان سر داد و نهایتا بیرونش آورد. و آن روز کە من این کار را کردم و خواستم از دست دائی ام بیرونش بیاورم، با کمال تعجب دیدم کە پوست دستش آنجاهایی کە دستبد فلزی بە زحمت سر می خورد، کندە می شد! و فهمیدم کە بر خلاف تصور من کە جسد را بعد از یک ماە دست نخوردە و سالم می پنداشتم، عملا شروع بە پوسیدن کردەبود. ساعت را کە درآوردم، لباسهایش را هم از تنش کندم و کمی پایینتر با برافروختن آتشی سوزاندمشان. آتشی در دل جنگل مردگان. شورت شمارە دارش را هم سوزاندم. شمارەای کە بە یاد ندارم، و گذشت زمان هم آن را از ذهن من برای همیشە زدودەاست.

دایی کە آنجا با تن برهنە روی زمین نمناک پاییزی خوابیدەبود را شستیم. بعد کفن کردیم. بە دندانهای از سر درد بشدت بە هم فشردەاش، خیرە شدم. بارها خیرە شدم. درد چە چیز خیلی بدی است. مطمئنم کە این درد، زندگی را کە در تن خود آن را بخوبی احساس کردەبود از یادش بردەبود،... حتی رویاهایش را. و ساعت و لحظەی کە روی آن ماندەبود، چیزی از این بە نظرم بە یاد نداشتند.

ساعت را از مچم درآوردە و دوبارە در صندوق می گذارم. در همان صندوق قدیمی. و من چە علاقەای بە چیزهای قدیمی دارم. بویژە از سالهای دهە شصت. بە آن گورستان جنگی می اندیشم، بە بارانی کە هنگام بەخاک سپردن دوبارەاش، باریدن گرفت. بە آبی کە تنم را خیس کرد، درست همراە اشکهائی کە گونەهایم را. و چشمانی کە تیرە شدەبودند، و خوب اطراف را نمی دیدند. زندگی ای کە همراە ابرهای تیرە در گشت و گذاری بی پایان بود.

ساعت در تە جعبە خوابیدە، بە من نگاە می کند. احساس می کنم لبخند تلخی بر روی صفحەاش نقش می بندد. بوی پوست پوسیدە، دوبارە در بینی ام بە حرکت در می آید. راستی عینکهای دائی چە بلایی بر سرشان آمد؟ تبسمی از سئوال احمقانەام بر لبانم ظاهر می شود. عینک،...عینکی کە هیچوقت سە و چل و پنج دقیقە و چهار ثانیە آن روز سالهای بسیار دوردست را ندید،... و چرا ببیند! فکر نکنم لحظە مردن هیچوقت ارزش دیدن داشتەباشد. تنها باید در خیال و در رویا دوبارە آن را مجسم کرد.

صندوق را کە می بندم، بخودم می گویم آرە گاهی وقتها باید ساعتهائی هم باشند کە زمان آنها را شمارش کند، نە آنها زمان را. و از این فکر نغز چنان گریەام می گیرد کە بچە همسایەامان یک آب نبات چوبی برایم می آورد. شاید فردا از مادر و یا از پدرش کە تقریبا هر روز مشغول باغچە گلهایشان هستند، تشکر کنم.

گەڕان بۆ بابەت