از یونانی: یانیس گوماس، رامیار حسینی

آهنگ‌های انتخابی را با پیانو می زدند. آقای سلوس ماندولینیست زبر دست ساز ماندولین را می نواخت. آنها می رقصیدند و آقای پلی‌کارپوس پاسانیاس برای یک لحظە ورق‌ها را گذاشت و رفت کە با آمالیا مازورکای روسی برقصد. ناگهان در باز شد و آقای ایوردانیس با چهرەی سرخ شدە کە انگار سکتەی قلبی کردە باشد و با چشمانی کە خون می بارید و لرزان وارد شد.

 

دختر مطیع

الکساندرا پاپادوپولو

از یونانی: یانیس گوماس، رامیار حسینی

خانم پارتنیادو با حرکت دستش علامت صلیب را نشان داد، و سپس با تحسین و تمجید کردن دختر اردشدش آمالیا این کلمات را به زبان آورد: نمی خوام ریا بشه ولی من بچه‌هایم را باتربیت بار آوردم. روی حرفم حرف نمی زنن و برام بسیار احترام قائل هستن. مومن و خداپرست و هیچ وقت روزەشون رو نمی شکنن. این دخترم آمالیا نه اینکه ازش تعریف کنم ولی همه بهش میگن تاج سر تمام دخترای دیگه. اگه دختر دیگەای بود مگه با آقای ایوردانیس شوهر می کرد، هیچوقت هیچ دختر دیگری این کار را نمی کرد، اما گل دختر من آمالیا با او ازدواج کرد تا به من نه نگفته باشد.

چه بهتر که اجازه ندادم بچەهایم با سواد بشن تا هوا ورشون ندارە و بخوان پاشون از گلیمشون درازتر بکشن.

مگه آقای ایوردانیس چشه؟ جیبش پر دسته کلید خونه و مغازه ست. آمالیا مثل شاه‌بانو زندگی خواهد کرد و تازه ایوردانیس عمر نوح رو که نمی کنه و سپس آمالیا با هرکسی که دوست داشته باشه ازدواج می کنه. وقتی به خونەش سر می زنم همیشە بهش افتخار می کنم. آقای ایوردانیس از شاخ مار گرفته تا شیر گاو رو برای دخترم تهیه می کنه و از گل کمتر بهش نمی گه. این شرقی‌ها زن‌دوست هستند. عیسی و مریم پشت و پناهش باشند که به حرفم گوش کرد و بهش شوهر کرد.

اگه با یه مرتیکه ازدواج می کرد و زندگی سختی  می داشت، خوب بود؟ اما همین کارا دخترا رو بیچاره می کنه و یا باعث می شه بترشند.

خانم پارتنیادو چە در تنهایی و چە میان دوستان این موضوع را یک ردیف بحث می کرد.

آمالیا به خانم ایوردانو تبدیل شد، و در ابتدا ثروت پیرمرد آملیا را مست و سرخوش کرده بود.

آمالیا بانوی با وقار محله‌ی شلوغ و پرسروصدای پران شد، و لباسهای با شکوه و شیک بانو حسادت همه را جلب کرده بود.

برای همین خانم پارتنیادو از نظریەها و عملی شدن ایده‌اش بسیار مشعف بود.

هیچ زن دیگر جرات نداشت که بگوید آمالیا در این ماجرا قربانی شده است، چون هیچگاه قربانی‌ها آنقدر منور و خوشبخت به نظر نمی رسند.

در زندگی پر مشغله‌ای که آمالیا درگیر شده بود زمانی برای توجه و رسیدگی به شوهرش پیدا نمی کرد آنقدر که وقت نمی کرد هنوز وجود شوهرش را زیادی حس کند.

یک روز عصر با یک حالت مالخولیای که با خانه بازگشت به خدمتکارها فحش و ناسزا می گفت و برای اولین بار چهرەی چروکیده‌ی همسرش را دید که با شیفتگی به آمالیا نگاه می کرد.

آمالیا عاشق شده است.

می دانید که آمالیا بعد از اینکه از مستی ثروت به هوش آمد و چشم و گوشش باز شد و کی را دید؟ بله، آقای پافسانیاس پولیکارپوس را دید که ایشان به سن ٣٥ سالگی رسیده و هنوز نتوانسته بود شغلی داشته باشد یا اینکه بهتر بگویم توانسته بود تا این سن قابل توجه هیچ شغلی نداشته باشد.

ایشان یک خواهر خیاط داشت که این خواهر لیل و نهار لباسهای موجه برای برادرش می دوخت و همیشه او را می دیدیم با پوشش باوقار در قهوەخانەهای روبەروی پارک منیماتاکیا از بوق سگ تا عصر مشغول ورق بازی و قمار باشد و حضور پررنگ و گرمی در همەی قهوەخانه‌ها داشتە باشد. آری، آمالیا عاشق این مرد شده بود و چون عشق آمالیا به ورق بازی و قمار آقای پافسینیاس لطمه می زد پس بایستی یکجوری این خسارت را جبران می کرد. در ابتدا آمالیا با کاستن از هزینه‌هایش پول و پله‌ای اگر اضافه می آمد بهش می داد و چون مرتیکه خودخواه زیاده خواهی میکرد در یک روز پریشان در حالی که آقای ایوردانیس خوابیده بود، آمالیا گاو صندوقش را باز کرد و صد لیر را دزید.

آمالیا هراسان و با موهای شلختە بە چپ و راست خود نگاە می کرد انگار عکس‌ها و تابلوها روی دیوار جان داشتند و او را می دیدند. هر لیر انگار امضا و تصویر شوهرش را برای آمالیا تداعی می کرد.

بعد از مدتی شعبدەباز تردست دوبارە بە سراغ لیرها آمد.

خدای من این پیرمرد خرفت کی جون می دە و می میرە. خدا جان لطفا هرچە زودتر جونش رو بگیر کە من هم راحت بشم.

آمالیا این چنان کە از خداوند رحمان و رحیم عاجزانە دعا می کند، مطمئن بود زیاد طول نخواهد کشید کە پیرمرد بمیرد. عصر روز دوشنبە آقای یوردانیس زود خوابید و آمالیا با خواهرزادەاش دانشجوی پزشکی بە مهمانی اعیانی دوست‌های خانم کونستانتینیدو رفتند.

آهنگ‌های انتخابی را با پیانو می زدند. آقای سلوس ماندولینیست زبر دست ساز ماندولین را می نواخت. آنها می رقصیدند و آقای پلی‌کارپوس پاسانیاس برای یک لحظە ورق‌ها را گذاشت و رفت کە با آمالیا مازورکای روسی برقصد. ناگهان در باز شد و آقای ایوردانیس با چهرەی سرخ شدە کە انگار سکتەی قلبی کردە باشد و با چشمانی کە خون می بارید و لرزان وارد شد.

همە حاضران حس کردند کە مصیبتی در راه است. آمالیا احساس حقیقی تری داشت چون زانوانش سست شد و گوشش زنگ می زد و اگر آقای پلی‌کارپوس او را نگرفتە بود بی هوش بە زمین افتاد.

آقای ایوردانیس تلو خوران از میان رقاصەها گذشت و نگاهی خشمگین بە سان رعد وبرق بە همسرش کرد و دست‌های ورزشکارانەاش را بلند کرد و یک سیلی تندی بە صورت آملیا زد و لبهای آملای خون ریزان شد و بە صدایی درگوشی گفت:

 دزد

 دزد

دزد!

کدام یک سنگین تر بود؟ فحش یا سیلی؟ نمی دانم اما هر دو آنقدر  روی دل دختر خانم پارتنیادو سنگینی کردند کە حال اگر کسی بخواهد با آمالیا آشنا شود بایستی بە بیمارستان دولتی روانی برود میان دیوانەهای خطرناک و زنجیر شدە.

آمالیا چشمان وحشت زدەاش را می گشاید و با لب‌های کف کردە می گوید:

 آهای دزد

دزد

 دزد!

خانم پارتنیادو دیگر هیچوقت حکایتی از زندگی دخترش بازگو نکرد.

 

زیرنویس:

خانم الکساندرا پاپادوپولو در سال ١٨٦٧، در حاشیەی شهر استانبول چشم بە جهان گشود. در استانبول از خانوادەهای اقلیت یونانی در امپراتوری عثمانی بزرگ شد، و در رشتەی زبان یونانی و تدریس تحصیل کرد و بە عنوان معلم سرخانە مشغول بەکار شد. در سال ١٨٨٧ تنها در سن ٢٠ سالگی سال‌نامەای تحت عنوان روزشمار زنان منتشر می کند کە محتوای فمنیستی و روشنگرانە برای زنان در استانبول داشت. در سن ٢٦ سالگی انجمن زنان مترقی را تاسیس کرد کە بە یک جنجال بزرگ تبدیل شد چون یک زن جوان و مجرد داشت برای زنان روشنگری می کرد و چالش بزرگ ستیستم مردسالاری نیز همین بودە و است بدین ترتیتب حملات و خشونت‌های زیادی را از طرف مردسلاری سیستمی و اجتماعی متحمل شد. این خشونت‌ها مابەازاهای دیگری را نیز برای الکساندرا بە همراە داشت چون فضا و نفوذ روشنفکران محافظەکار یونانی مقیم در استانبول و کلیسا نیز حاضر بە تحمل حضورش نبودند و او مجبور شد کە اشعار و داستان‌هایش را با اسم مستعار "شیطانک" منتشر کند. الکساندرا در باب موضوع زبان یونانی نیز کە بە دو قطب مخالف تبدیل شدە بودند در مقابل جنبش ارتجاعی زبان یونانی ایستاد و بە دلیل مخالفت کلیسا با "زبان دیموتیکی" کە تفسیر مترقی‌تری از زبان قدیمی یونانی بود شغلش را نیز بە عنوان معلم از دست داد و سپس بە رومانی سفر کرد تا آنجا بتواند بە اقلیت یونانی مقیم آنجا زبان تدریس بکند. او برای اولین بار در سال ١٨٩٦ میلادی بە آتن سفر کرد و آنجا با خانم کالیروی پارن کە از اولین فعالان حقوق زنان در آتن بود آشنا شد. در سال ١٨٩٩ دوبارە برای کار بە رومانی رفت و پس از ٤ سال اقامت در بخارست برای همیشە بە استانبول بر می گردد.

با اینکە بسیاری از آثار این نویسندە پس از مرگش بە چاپ رسیدند ولی الکساندرا پاپادوپولو در سال‌های کمی کە زیست دو مجموعە داستان و یک رمان بە اسم "روزشمار یک دوشیزەی لزبینی" منتشر کرد. در سال ١٨٩٦ اولین مجموعە داستان‌های کوتاه یونانی کە یک ژانر جدید در ادبیات یونان بە شمار می آمد، بە چاپ رسید کە او تنها زن میان ٣٢ داستان‌نویس دیگر بود کە در این مجموعە جای گرفت و بدین ترتیب الکساندرا پاپادوپولو بە عنوان اولین زن یونانی کە بە داستان کوتاه روی آرود در تاریخ ادبیات یونان جاودانە شد. هرچند مطالعە و پژوهش در باب آثار الکساندرا تا سال‌های جنگ نیز زیاد چشمگیر نبود اما از دهەی ١٩٨٠ میلادی بە بعد آثارش توجە بسیاری از پژوهش‌گران و منتقدان را در حوزەی مطالعات جنسیت بە خود جلب کردە است.

الکساندرا پاپادوپولو بسیار نابهنگام در سال ١٩٠٦ کە تنها ٣٩ سال داشت با سرطان معدە چشم از جهان می بندد.

گەڕان بۆ بابەت