ما 583 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

کاوە نعمت پور

مریم به هوش آمد. اخم کرده بود و گیج و منگ به اطراف نگاه میکرد. در جاده ای خلوت میراندند. یاد قاسم افتاد. گفت «چی شد محسن؟ اون یارو چی شد؟» محسن به زور لبخندی حواله اش کرد و گفت: «چطوری خانومی؟ کارش رو یه سره کردیم. سرش را برگرداند و نگاهی به صندلی عقب کرد که عتیقه ها را نشان مریم دهد. بالاخره موفق شدیم مریم... بولونیا بگیر که اومدیم... یوووهووو» شادی در چشمان مریم دوید. یک دفعه سیاهی ای همه جا را گرفت... ترمز... جیغ... ضربه... تمام...

بولونیا

کاوه نعمت پور

 

مریم گفت: «تورو خدا یه بار دیگه ادای استاد هدایتی رو در بیار!» محسن گفت: «بسه بابا زیاد خندیدیم باید برم دیگه، فقط یادت نره فردا جزوه ی خطوط و کتیبه های ایران باستان رو برام بیاری که این ترم مادر بگرید برام، حواست باشه امیدم به توئه ها آخر ترم» مریم گفت: «باشه اَنتر آقا حواسم بهت هست.» و چشمکی روانه ی محسن کرد. او هم لبخندی زد و از پله ها پایین آمد.

 

پسر دانشجوی سال چهارمی باستان شناسی دانشگاه تهران وقتی سوار اتوبوس‌ واحد میشد به چیزی جز زیبایی اساطیری چهره ی مریم فکر نمی کرد. موهای صافِ از مقنعه بیرون افتاده اش، سفیدی و لطافت پوستش، چشمان سیاه سرزنده اش. لب های قلوه ای زیبایش. انگاری از دل قصه ها پا به جهان او گذاشته بود.

 

 مریم همین که به سرکوچه رسید مادرش را از دور دید که با زن همسایه حرف میزند. از کنارشان که رد شد همین که سلام کوتاه خود را حواله ی آن ها کرد عبارات «تا ماه دیگه» « ۱۰۰ تومن» و «تخلیه» به گوشش خود و قلبش فروریخت. سرش را که برگرداند دید مادرش با گوشه ی چادرش اشک های صورتش را پاک میکند. مکثی کرد و همین که نگاهش با نگاه مادرش تلاقی پیدا کرد مادر فورا سرش را برگرداند. آبتین از بالکن نگاهش میکرد. داد زد «سلام آبجی مریم.»

محسن درِ خانه را که باز کرد پدرش با چشمان بسته روی مبل ولو شده بود. مادرش از اتاق دیگر گفت:« محسن امشب عمه ات اینا میان اینجا جیم نشی بری، در ضمن به جناب شازده هم بگو میوه و شیرینی بگیره حداقل این امشبو آبرومون نره جلوی مهمون» پدرش بُراق شد و گفت: «حداقل جلوی بچه حرمت نگه دار... نذار دهنم باز شه. کم سرکوفت بزن، کم تحقیرم کن... اگه اون کارفرمای بی پدر زیر آبمو پیش حاجی نزده بود الان جلوی تو ننشسته بودم لیچار بارم کنی». «من تحقیرت می کنم جناب مهندس ارشد مملکت؟ چهار ماهه مثل برج زهرمار جلوم نشستی دم نزدم. بیا براش خونه داری کن حواست به خرج و مخارج خونه باشه، هزارتاچیز دلت میخواد بخری اما از مغزت بیرونشون میکنی که آقا یه وقت فشار مالی بهش نیاد. الان اینجوری جوابمو میده» محسن در اتاقش را بست و روی تختش دراز کشید و به پوستر روی دیوار اتاقش خیره شد. زیر پوستر به انگلیسی نوشته بود کلیسای سن لوکا- بولونیا-ایتالیا.

 

محسن گفت: «چی؟ آب انبار قدیمی؟ دیوونه شدی؟» گاز بعدی را که به ساندویچ ماکارونی میزد مریم پشت چشمی نازک کرده و بهش زل زده بود. «مریم چی داری میگی؟ یعنی ما پاشیم بریم کرمان؟ یعنی قبل ما کسی نفهمیده اونجا چه خبره؟» مریم گفت: «خود کرمان که نه یکی از دهاتای اطرافشه. به اسم ریگان. این یارو که آشنای سعیده باهام حرف زد میگه آمار اونجارو از خیلی سال قبل گرفته... مثل اینکه هرچی هست به چند پُشت قبلش برمیگرده. میگه مطمئنه هرچی باشه مال دوره ی ایلخانیانه. احتمال میده سکه باشه یا شایدم ظرفی چیزی.ظاهرا خودشم طرف پاکستان رابط داره میتونه سریع آبشون کنه. ما فقط لازمه درش بیاریم زنگ بزنیم بهش و خلاص. محسن که به یک نقطه ی دور از پارک خیره شده بود گفت: «زنگ بزنیم و خلاص؟ بچه شدی؟ فک کردی اینا ما رو با خودشون شریک میکنن میگن بفرمایین تقدیم به شما؟ بیخ تا بیخ گلومون رو میبرن آب از آبم تکون نمیخوره. من نیستم» «فیلم زیاد میبینی تو مثل اینکه؟ نا سلامتی دانشجوی سال آخر باستانی. یعنی نمیدونی روزی چند تا از اینا تو این کشور پیدا میشه و بین قاچاق چیا دست به دست میشه؟ کشتارگاه که نیست هرکی پاشه اون یکی رو بزنه. اینا تاجرن یه جورایی. مافیای سیسیل که نیست استاد» مریم با دلخوری رویش را به سمت دیگری کرد. محسن گفت :«باشه حالا فاز قهر برت نداره. چیزی نگفتم که» مریم کمی بیشتر روی نیمکت خود را به محسن نزدیک کرد و گفت: «ببین محسن..من هرشب قبل خواب خودم و خودت رو تصور میکنم که دست همو گرفتیم و تو خیابونای میلان قدم میزنیم و نوازنده های خیابونی برامون آهنگ میزنن... موزه ی ملی رم میریم. تو میدان دِل پوپولو بستنی میخوریم. زیر کجی اون برج لعنتی پیزا که کسی نمیدونه چرا اونجوریه عکس میگیریم. قایقای ونیز... بازار میلان» محسن سس قرمز را از گوشه ی لبش پاک کرد و باقی مانده ساندویچ را داخل سطل پارک انداخت، لبخندی زد و گفت. «لعنت بهت با اون چشات. باشه حالا یه فکری براش میکنیم»

حالا چی صدات بزنیم؟» محسن با سو ظن رویش را به سمت مرد برگرداند و از زیرچشم نگاهی به سعید و مریم کرد و پرسید. «به من میگن معاون ولی هرچی خوشتون میاد صدا بزنین. حالا خوب گوش کنین. پول خوبی بهتون میدیم کار تمیز ازتون میخوایم.بچه بازی و سوسول بازی ممنوع. این عملیات شوخی بردار نیست، خیلیا پشت این جریانن که اگه بفهمین مختون داغ میکنه، پس تا اون روز نه منو دیدین نه کسی غیر از سه تاتون از این جریان با خبر میشه. شیر فهم شد؟ خب حالادوباره مرور میکنیم.گفتم بهتون که ورودی آب انبار رو بستن. تنها راه ورودش یه در مخفی هست که از خونه ی یه پیرزن دعا نویسه که از سمت غربی چسبیده بهش. پیرزنه هم فک نمیکنم به کسی لو داده باشه این در رو. ظاهرش یه کم خل وضعه اما خیلی تیزه.باید هرجوری شده پیداش کنین اون در مخفیه رو. بقیه ی کارا رو هم خودتون که بلدین چیکار کنین.امانتی ها رو که آوردین، ورودی ریگان وایمیستین، عکس و فیلم میگیرین، بعد از واریز پول به حسابتون زنگ میزنین به رابطم که شماره شودادم بهتون. سوالی ندارین؟»


محسن و مریم در حاشیه ی اتوبان ایستاده بودند. محسن هر چند ثانیه یک بار به ساعتش نگاه میکرد. مریم گفت «محسن هرچی پیش بیاد من کنارتم» محسن خندید و گفت «باشه بابا تو هم حالا فیلم هندیش نکن» پاترول سعید بوق زنان از دور پیدا شد. داخل ماشین که شدند سعید گفت «مطمئنی این جشنی که میگی دقیقا فرداست؟ اشتباه کرده باشی دهنمون صافه ها» مریم گفت «نه مطمئنم. یه آیین باستانی طوره مخصوص همون دور و براست. سالی دوبارم برگذارش میکنن. تاریخشم فرداست. از دم دمای غروب شروع میشه تا نزدیکای صبح. یه جور رقص و آواز و هدیه دادن به همدیگه و شکرگزاری و ایناست... همه هم از آبادی های اطراف میان جمع میشن وسط میدون همین دهات. هرکاری بخوایم بکنیم همین روز وقتشه. تازشم چون گردشگرا و کسای دیگه هم میان جلب توجه نمیکنیم. سعید گفت «پس شما دوتا میرین داخل منم بیرون حواسم هست اگه چیزی شد خبر میدم بهتون» محسن با خنده گفت « نکشیمون قهرمان. اذیت نشی یه وقت؟»

 

آفتاب که آخرین زورهای خودش را برای بودن در غروب روستا می زد ماشین گرد و خاک کنان به روستا رسید. قاسم بر روی پشت بام خانه شان نشسته بود و به پاترول نگاه میکرد. سیاهی جمعیت و اهالی روستا و گردشگران از دور پیدا بود. پیدا کردن خانه ی زن دعا نویس زیاد سخت نبود. از ماشین پیاده شدند و نگاهی به دور و بر انداختند. کوچه سوت و کور بود فقط هرچند لحظه یک بار کسی با عجله رد میشد و خود را به میدان بزرگ دِه میرساند. مریم و محسن به در نیمه باز خانه نزدیک شدند. کوبه ی در را چند بار زدند و منتظر ماندند‌. خبری نشد. آهسته لای در را باز کردند. در حیاط کوچک خانه فقط چند گلدان و لانه ی مرغ ها و پله هایی رو به زیرزمین به چشم میخورد. داخل شدند. در ورودی خانه باز بود.صدای ضعیف گربه ای به گوش می رسید.محسن گفت: «اینجا دیگه چه جای کوفتی ای هستش؟» مریم گفت «هیس بابا یواش. میشنوه یکی» فضای داخل تاریک بود و تابش کم سوی چند شمع مقداری داخل اتاق را روشن می کرد. « مثل اینکه راهتونو بدجوری گم کردین جوونا» محسن و مریم یکه خوردند. «بیاین داخل نترسین» مریم کمی جرات به خود داد و گفت «نه اتفاقا تازه راهمونو پیدا کردیم. خیلی وقته اسم شما به گوشمون خورده ننه توران. لطفا کمکمون کنین. میخوایم ازدواج کنیم خونواده هامون مانع میشن. اومدیم بلکم شما یه راهی پیش پامون بذارین» پیرزن دعانویس گفت: «بیاین بشینین براتون چای بیارم. هرچند امشب باید زود برم به جشن برسم اما دست رد به سینه تون نمیزنم» محسن گفت: «زیاد مزاحم نمیشیم. سریع میریم» مریم پشت میزی کوچک که شبیه میز چرخ خیاطی بود روی زمین نشست. ننه توران گفت: «تو چشات ترس میبینم دختر . حالِت دست خودت نیست» مریم که صورتش از استرس گُر گرفته بود به زور لبخند زد و گفت: «نه خوبم فقط هوای اینجا یه کم دَم کرده»، «دستتو بیار جلو ببینم» محسن با نگرانی آن ها را نگاه میکرد. آرام دستش را داخل جیب سویشرتش کرد و آماده شد. مریم به چشمان پیرزن زل زده بود و مغزش بی وقفه در حال تجزیه ی شرایط بود. پیرزن گفت: «خب دختر جان. روزای خوبی در انتظارته. برات بگم که...» یک دفعه از آشپزخانه صدای جیغ گربه و شکستن چیزی به گوش رسید. پیرزن یک لحظه سرش را برگرداند و تا خواست بلند شود دستان محسن را بر روی سر و صورتش احساس کرد که دستمالی را بر روی بینی و دهانش فشار میداد. محسن نفس نفس میزد. مریم با چشمان وق زده منظره ی روبرویش را نگاه میکرد. پیرزن بعد از کمی تقلا آرام گرفت. مریم گفت « َمیره یهویی بدبخت شیم» محسن گفت:«نه بابا تا دم دمای صبح احتمالا تخت بگیره بخوابه» کشان کشان پیرزن را تا انباری خانه بردند و پتویی رویش انداختند. محسن که خم شد مریم در یک صدم ثانیه اسلحه ای را پشت کمر محسن دید. «این چیه دیگه پیشته؟ دیوونه شدی؟ ما اومدیم برای آدم کشی؟» محسن گفت:« یواشتر حرف بزن بابا یکی میشنوه. فکر کردی همین جوری سرمو میندازم پایین مثل گاو بیام وسط این جهنم دست خالی؟ بعدشم این مال من نیست. سعید جور کرده. فقط و فقط هم وقتی که خیلی بهش احتیاج داشته باشیم ازش استفاده میکنیم. فهمیدی؟»

وقت دست جنبیدن بود. محسن دوید و به کوچه رفت. هوا کامل تاریک شده بود. سعید ماشین را کیپ تا کیپ دیوار و درب ورودی خانه نگه داشته و منتظر بود. با عجله ی همه ی وسایل حفاری را بیرون کشیدند و به داخل خانه بردند. سعید گفت: «چی شد؟ چیکارش کردین؟» محسن گفت: «وقت نداریم بعدا برات تعریف میکنیم» دستی به موهای سعید کشید و گفت:« حواست باشه رفیق!» پیدا کردن درب مخفی زیاد سخت نبود. داخل زیرزمین که شدند و آنجا را که کمی بررسی کردند با چند تست مختصر دیوار کاذب را شناسایی کردند. دیوار را که از بین بردند در چوبی پوسیده خودش را نشان داد. با باز کردن در بوی گند نم و رطوبت مشامشان را پر کرد. تاریکی ، چشم و ذهنشان را پر کرده و به صورت وهم انگیزی وجودشان را احاطه کرده بود. قلبشان در سینه میکوبید. راهروی تنگ و باریک را چهار دست و پا و با هر زحمتی بود طی کردند. آوردن وسایل حفاری و کیسه ها و وسایل روشنایی به مصیبتی بدل شده بود. با هر جان کندنی بود به آب انبار رسیدند. نور ضعیفی از نرده های بالا که به کوچه می رسید فضای آنجا را روشن میکرد. صدای همهمه ی جمعیت حاضر در جشن از دور دست می آمد. محسن وسایل را آماده کرد و طبق نقشه ی ذهنی ای که معاون در اختیارشان گذاشته بود شروع به کندن کرد. مریم چراغ زنبوری را کنارش گذاشته بود و به محسن و چند ساعت آینده شان فکر میکرد. محسن نفس نفس میزد. حدود نیم متری را کنده بود و عرق از بند بند وجودش سرازیر بود. مریم با خنده گفت: «جای استاد هدایتی خالیه اینجا اگه ببینه دانشجوهای نخبه اش چیکارا که نمیکنن. محسن قول بده اگه این جریان تموم شد یه جعبه شیرینی ببریم دفترش من عذاب وجدان دارم اینقدر ادای این بدبختو در آوردیم» محسن نفس نفس زنان گفت: «خانم خانوما... فعلا... خودت... یه دسته گل... برای... خانم توکلی مسئول آموزش... بگیر که اون سری اونجوری سر حذف و اضافه... ریدی به هیکلش... درسته؟» صدایی نیامد. محسن سرش‌ را برگرداند. مریم را دید که چشمانش از‌ وحشت باز شده. « چی شد...» دَنگ... محسن ضربه را که خورد سرش سوت کشید و گرمی خون را لابلای موهایش احساس کرد و با صورت روی خاک افتاد. مرد بیل به دست رو به مریم کرد و گفت: «ای بی همه چیزای شهریِ دزد... اومدین دنبال گنج؟ اونم بدون قاسم؟ فک کردین قاسم خره؟» مریم دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما کلمات از گلویش خارج نمیشدند. به محسن نگاه کرد که بیهوش به زمین افتاده بود. یک لحظه به ذهنش رسید که کلنگ را بردارد که قاسم به سمت کلنگ هجوم برد. مریم جیغ کشید. سعییید سعییید. قاسم گفت: «جیغ نزن جوجه خوشکله... دخل اون قالتاق رو قبل از این یکی آوردم... فقط منم و تو... چشماشو نگاه کن بی شرف...» نصف صورت قاسم در تاریکی فرو رفته و لبخندش از نیمه ی دیگر صورتش معلوم بود و مریم را بیشتر وحشت زده کرده بود. همین که قاسم به او نزدیک شد مشتی خاک به صورتش پاشید و از جایش بلند شد. قاسم چند ثانیه ایستاد و چشمانش را بست بعد بیل را وارونه کرد و با دسته اش به شکم مریم ضربه زد. مریم که از درد خم شد قاسم با مشت به سر او کوبید. در یکی دو ثانیه ی فاصله ی مانده تا بیهوشی، مریم فقط توانست انعکاس صدای گلوله و نوری یک ثانیه ای که سقف را روشن میکرد را ببیند.

 

 محسن همان طور اسلحه به دست ایستاده و قاسم را دید که در خاک غلت میخورد. بعد از چند لحظه سکوت مطمئن شد که قاسم مرده است. به بالای سر مریم رفت... سرش را روی قفسه ی سینه اش گذاشت و صدای منقطع نفس هایش را شنید. باید هرجوری بود کار حفاری را تمام میکرد.

 

دیگر نایی برایش نمانده بود. دست هایش زق زق میکرد و بادکرده بود و آماده تاول زدن بود. اشک و عرق با هم سرازیر میشد و در خاک فرو میرفت. نگاهی به مریم در سمت راستش و نگاهی به مرد دهاتی در سمت چپش کرد که هر دو بر روی زمین افتاده بودند. بیل که میزد همه چیز با دور تندی در ذهنش مرور میشد. تق.. بیل که به چیز سفتی خورد چشمانش را گشاد کرد و چراغ زنبوری را برداشت و با دست خاک را کنار زد...

 

 محسن آخرین وسیله ها را داخل پاترول گذاشت. به چشمان بسته ی دختری که دوستش داشت نگاه کرد. بوسه ی آرامی بر پیشانیش گذاشت و کمربندش را محکم کرد. به چند ساعت گذشته فکر میکرد... پیرزن دعانویس... آن مرد بیل به دست لعنتی و جنازه ی سعید که در حیاط خانه دیده بود. عذاب وجدانِ رها کردن سعید مثل خوره به جانش افتاده بود ولی چاره ی دیگری نداشت... سویچ را چرخاند و استارت زد....

 

مریم به هوش آمد. اخم کرده بود و گیج و منگ به اطراف نگاه میکرد.در جاده ای خلوت میراندند. یاد قاسم افتاد. گفت «چی شد محسن؟ اون یارو چی شد؟» محسن به زور لبخندی حواله اش کرد و گفت:«چطوری خانومی؟ کارش رو یه سره کردیم. سرش را برگرداند و نگاهی به صندلی عقب کرد که عتیقه ها را نشان مریم دهد. بالاخره موفق شدیم مریم... بولونیا بگیر که اومدیم... یوووهووو» شادی در چشمان مریم دوید.یک دفعه سیاهی ای همه جا را گرفت... ترمز... جیغ... ضربه... تمام...

 

مرد ۴۵ ساله ی راننده ی هجده چرخ کفی که سنگ های چند تنی معدن را به مقصد یزد میبرد و از آینه بغل به پاترول چهار در پلاک تهران نگاه میکرد هرگز فکر نمیکرد که کارگر معدن که آن روز فهمیده بود زنش به او خیانت کرده تسمه های نگه دارنده ی سنگ را استاندارد نبسته باشد و بار آن روز راننده ۴۵ ساله روی دو دانشجوی سال آخری دانشگاه تهران آوار شود.

فردای آن روز در سایت های خبری این عبارت به چشم می خورد. «در تصادف منجر به فوت در محور ریگان-کرمان تعداد زیادی آثار عتیقه مربوط به چند صد سال پیش از خودرویی با دو سرنشین یافت شد که ابعاد این حادثه در حال بررسی می باشد»

 

گەڕان بۆ بابەت