ما 9080 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

از یونانی: یانیس گوماس، رامیار حسینی

خانم لی و آقای لی با تمام توانشان می‌دویدند و در تلاش بودند کە بە هم نزدیک شوند. از پایین، آب‌های جاری و متلاطم دست بە اعتراض زدند و بادهای مملو از گردوخاک عزم خود را جزم کردەبودند کە آنها را از هم جدا نگه دارند. آقای لی با نفس نفس زنان گفت "ببخشید" و فریاد کشید: "شکم دلم مقصر است کە سیری ناپذیر است". قبل از اینکە پل غرق شود آقای لی دست‌هایش را آنقدر کە توانست روبە بالا دراز کرد تا بتواند دستبند بابونە را بە خانم لی نشان بدهد.

دو داستان از پاولینا ماروین

از یونانی: یانیس گوماس، رامیار حسینی

دربارەی نویسندە:

پاولینا ماروین در سال ١٩٨٧ در آتن بە دنیا آمد اما در جزیرەی سیروس بزرگ شد. پس از اتمام تحصیلات متوسطە در دانشگاه فلسفەی آتن در رشتەی تاریخ پذیرفتە شد و چند سال بعد دکترای خود را در همان داشگاه اخذ کرد. او در تز دکترایش بە مطالعەی تاریخ مرکز دولتی چاپ و نشر کتاب در یونان پرداخت. پاولینا پس از اتمام دکترای خود بە تحصیل در رشتەی کارگردانی تئاتر پرداخت و از دانشکدەی دولتی هنر و درام یونان فارغ التحصیل شد. پاولینا ماروین از سال ٢٠١٧ تا سال ٢٠٢٠ ابتدا در موسسەی دولتی فرهنگی و هنر بە عنوان مدیر اجرایی نمایشگاه‌های کتاب در شهر تسالونیکی مشغول بە کار شد.

پاولینا در سال ٢٠١٧ اولین کتابش را تحت عنوان "سرگذشت‌ها از جایجای دنیا" را بە چاپ رساند و در همان سال اولین کتابش برندەی جایزەی بهترین نویسندەی جوان را از کانون نویسندگان یونان کە موسسەی یانیس وارواریس نام دارد، شد. لازم بە ذکر است کە ما دو داستان ترجمە شدە بە فارسی را از همین کتاب اولش انتخاب کردەایم.  کتاب دوم ماروین کە در سال ٢٠٢٢ بە چاپ رسید "معجزەهای خانەی پولیفیموس/ فانوس‌های دریایی را برای ایوان اسماعیلویچ خاموش کنید" نام داشت. سال گذشتە پاولینا ماروین اولین اثرش بە عنوان کارگردان را بە سر صحنە تئاتر آورد. نام این اثر نمایشی "یک عصر با نیکی روکا" است کە یک تفسیر هنری است در باب زندگی و اشعار نویسندەی یونانی خانم نیکی روکا پاپاگئورگیو است.

پاولینا ماروین در حوزەی ادبیات و هنر فعالیت‌های گستردەای دارد اما مهمترین‌های آن عبارتند از عضویت در هیت اجرایی فستیوال عروس‌های دریای بنفش کە یک فستیوال اینترسکشنال در باب جنسیت و ادبیات است، عضویت در هئیت تحریەی مجلەی ادبی تفلون و همچنین مجلەی ادبی-هنری "دو نقطە روی هم" نکاتی در باب کتاب و خوانش. برخی از شعرها و داستان‌های این نویسندەی جوان بە بیش از دە زبان خارجی ترجمە شدەاند. پاولینا این روزها در موزەی الکوس فاسیانوس و کارگارە "تاریخ کتاب" در دانشگاه فلسفەی آتن مشغول بە کار و تحقیق است.

 

داستان اکراینی

با والتر اتفاقی آشنا شدیم و بعداز آن در ارتباطی کە بە مرور زمان پرمایە و متراکم‌تر می شد، ماندیم. او در میانەی قرن ١٥ میلادی در مزرعەای زیبا در حوالی زاپوریزیا با خانوادەاش زندگی می کرد و من در سال ١٩٨٤ میلادی در شهر کی‌یف در یک آپارتمان تار و تاریک در طبقەی ١٥م. بە نظر می رسید کە برای یک مدت طولانی باهم رابطەای موفقیت‌آمیزی داشتیم. بیشتر از طریق پرندەها و بطری‌ها باهم در تماس بودیم. گەگاهی موفق می شد کە صدایش از دهانەی سیفون ظرف‌شویی [خانەی من] شنیدە شود و من بە زور سعی می کردم غرولندم را بە سوی دودکش شومینەاش هول بدهم. هر موقع فرصت داشتیم بە همدیگر پند و اندرز می دادیم کە آنقدر بەجا و مربوط بودند با وجود این کە توصیەهایمان بە زنگا و کامل نبودند اما با این حال نصیحت‌های استثنایی جلوە می کردند! هرگز بدون فکر و خیالش بە خواب نمی رفتم، هرگز بدون فکر و خیالم از خواب بیدار نمی شد. بعدازظهرها تقریبا باهم چیزی می نوشیدیم، من یک ذرە لیکور شارلوت می نوشیدم و او ویسکی مالت و همیشە بیشتر از ٤ پیک می نوشید. بهش کمک می کردم کە از آیندە نترسد و او با ارمغان توانایی بی نظیر اینکە بتوانم زمان گذشتە را بازنمایی بکنم، با جزئیات در مورد زمان حال برایم می گفت. والتر راز گران‌بهای من، و اگر بوسەهای کە در ابتدا تحویل گرفتە نشدەاند اهمیتی نداشتند، طبق معمول، آرام آرام فرستادەها باهم قاطی می‌شدند. در حالی کە من واضح و شفاف پرسش‌هایم را صورت‌بندی می کردم، اما پاسخ‌های مربوط بە دستور پخت سوپ محلی دریافت می کردم. در حالی کە جغد شب‌ها بە آمدن ادامە داد، پاهایش تهی بودند و دیگر چاق می نمایید و دشوار کە حرکت کند. دیری نپایید کە کج فهمی بە اوج خود برسد. یک بطری در وان پر از آب حمام و پیغامی نوشتە شدە با زغال "دوستم نداری". یک بطری در داخل گونی پر از آرد و پیغامی با یک مدادچشم ارزان  "دوستم نداردی". آسمان و دریا اولین‌ها بودند کە خبردار شدند و از رد و بدل کردن پیغام‌ها خودداری کردند. من تاریخدان ممتازی شدم. بدون حس شادمانی و یا غمگینی همە‌چی را فراموش کردم.

هفتەی گذشتە با من برای کدگشای یک دست‌نوشتەی قرون وسطایی تماس گرفتە شد. بهم گفتند کە مربوط بە روزشمار یک آسیاب‌بان است. جملەهای آخر: "هرگز نتواستم تو را بفهم گالینا. ما حلقە عوض کردە بودیم و قرار بود بە زودی ازدواج بکنیم."

با عجلە نامەای بە مدیر مسئول باستان‌شناس نوشتم و گفتم کە تنها حساب‌ کتاب صورت حساب و میزان درآمد آسیاب‌ بان را پیدا کردم. بی معنی و نامفهوم.

 

پل کوچیکەی لی و لی

خانم لی و آقای لی یک اسم داشتند. با اینکە این [تشابه اسمی] بسیار مهم است، اما بە تنهایی نتوانست زیاد دوام بیاورد. خانم لی پرسید "چرا الان نمی توانیم یک بار برای همیشە بە هم بپیوندیم؟" پل کوچک آنها جواب داد: "چون هنوز من بە اندازە کافی بزرگ نشدە‌ام". خانم لی گفت: "با این حال آمادە بە نظر می رسی". پل کوچک گفت: "امنیت لازم را ندارم" و سپس افزود: "بایستی منتظر باشید تا دعوتتان کنم"، و ساکت شد. خانم لی و آقای لی، می‌بایستی منتظر بمانند. هر دوی آنها تشک‌هایشان را روی زمین پهن کردند خانم لی در یک سر پل و آقای لی در سر دیگر پل. هر دو پتوهایی با گل گیلاس قلاب شدە و کاملا مشابه و هم طرح داشتند. با اینکە قبل از آشنایی‌شان هر دو با همین پتوها می خوابیدند، اما پس از اینکە متوجە تشابه پتوها شدند دیگر نمی‌توانستند گرما را حس کنند و شب‌ها سرد و یخزدە بە نظر می آمدند. آقای لی گفت: "لی، خیلی سردمە". خانم لی زمزمەکنان گفت: "شب بخیر لی!" شاید می‌خواست شدت لرزیدنش را پنهان کند. برای مدت‌ها پل کوچک با آنها هیچ حرف و حدیثی نکرد. هر روز اما بالا بلندتر می‌شد و زیباتر بە نظر می‌رسید. قد می‌کشید، تخت سنگ‌های سرخ و زیبا زیر پایەهای پل فرو رفتند. از ستون و فقرات پل پیچک‌های رنگارنگ بالا آمدند. در حالی کە جریان رود از پایین یک حس آرامش را افشانە می کرد. آقای لی گفت: "دیگر وقتش رسیدە لی!"، خانم لی مردد بود: "بایستی هنوز منتظر باشیم" و پیشنهاد داد: "برای روز دیدار یک دستبند از بابونە برایم بساز". آقای لی با غمگینی بە حرفش گوش کرد. با عصبانیت از پل تنبل گل‌ها را انتخاب می کرد و ناشکیبا کە معشقوقەاش را بو کند. میان عجلەای کە داشت بابونەهای بیشتر از آن کە لازم باشد را برید. هنگامی کە ماه پدیدار شد آقای لی گفت: " می آم کە دستبند را بە عنوان کادو برایت بیاورم". خانم لی فریاد زد تا جلوش را بگیرد از پل بالا نیاید، اما او پیش‌وقت شروع کردە بود کە از پل بالا بیاید و همان لحظە اتفاقی کە نباید می افتاد، رخ داد؛ پلی کە بسیار ثابت و مستحکم بە نظر می رسید شروع کرد کە بە سمت آقای لی خم شدن. خانم لی در میان اضطرابش با این امید کە بتواند تعادل پل را حفظ کند دوید کە از سمت خودش روی پل سوار شد، اما در همان حال شرایط وخیمتر شدە بود چنان کە شرایط پل زشت‌تر می شد و دیگر از دو طرف داشت بە شیوەی مرگباری فرومی ریخت چنان کە داشت بە شکل یک مثلث درمی آمد. خانم لی و آقای لی با تمام توانشان می دویدند و در تلاش بودند کە بە هم نزدیک شوند. از پایین، آب‌های جاری و متلاطم دست بە اعتراض زدند و بادهای مملو از گردوخاک عزم خود را جزم کردەبودند کە آنها را از هم جدا نگه دارند. آقای لی با نفس نفس زنان گفت "ببخشید" و فریاد کشید: "شکم دلم مقصر است کە سیری ناپذیر است". قبل از اینکە پل غرق شود اقای لی دستهایش را آنقدر کە توانست روبە بالا دراز کرد تا بتواند دستبند بابونە را بە خانم لی نشان بدهد.

 

 

گەڕان بۆ بابەت