عباس مرادیان

نئولیبرالها صدها میلیون دلار خرج کردند و البته آنرا با هوشمندی هزینه کرده وکاری کردند که نئولیبرالیسم به عنوان شرایط طبیعی (آرمانی) بشر بنظر بیاید و چنین شد که نئولیبرالیسم از فرقه ای کوچک، گمنام و غیرمحبوب که نفوذی هم نداشت به صورت مذهب جهان اکنون ما درآمد. مذهبی که امروزه موسسات قانون گذار خود و از همه مهمتر دوزخ و بهشت خویش را برای مخالفان و موافقانش ایجاد کرده است.

 

 

 

آیا نئولیبرال گرایی ناسزاست؟

گردآورنده : عباس مرادیان

مقدمه کریتیک: [سردبیر مجله وزین و لیبرال منش مهرنامه که در سایه گسترش منطق بازار به عنوان تنها انتخاب نجات بخش این روزها در عرصه اندیشه ورزی (واژه ای مطلوب بازاریان فرهنگ دوست) جولان میدهد در شماره اخیرش با رویی خندان و پسته گون( خنده ای خاص بهره مندان معنوی از منطق بازار آزاد) در بخشی تحت عنوان سخن سردبیر، لیبرال و نئولیبرال بودن، آنهم در سبک و سیاق وطنی اش را افتخار میخوانند. ایشان با ارجاعات مکرر به یک کتاب از بشیریه که به دلایل بسیار امروزه مورد توجه اصلاح طلبان شکست خورده، لیبرالهای خوشنود و دگراندیشان دگرگون شده قرار دارد و حتی با نتیجه گیریهای ژورنالیستی به شیوه صفحه حوادث روزنامه های کم تیراژ، بسیاری مطالب پراکنده و غلط از نظر محتوایی را مطرح و در اندک زمان و مجالی چند ورقه ای( ورقه بجای صفحه چون تداعی کننده عناوینی همچون اوراق قرضه، اوراق بهادار، ورقه امتحان و... است ) خط بطلان بر آنها میکشد. جواب به بسیاری از یاوه گوییهای این ژورنالیست نظریه پرداز فرصتی دیگر میطلبد اما پاسخ به اینکه چرا خیلیها از هجوم سیل آسای نئولیبرالیسم ابراز نگرانی میکنند تنها نیازمند ارائه شمایی کلی از این گفتمان( واژه مقدس لیبرالهای وطنی و اصلاح طلبان سرخورده) است. بر این اساس مقاله حاضر تنها به عنوان مطالعه ای کتابخانه ای و برای ترسیم خطوط کلی این گفتمان( به سبک لاکان بگوییم کلام) در برخی از مهمترین حوزه های مورد توجه شان تهیه گردیده است تا بلکه دوستداران وطنی این خط مشی اقتصادی – سیاسی که از فرط پرداختن به بازار( معبد پرستش کالاهای مقدس) فراغتی برای مطالعه نداشته و اغلب به همخوانیهای شبانه و مبادله خلاصه نویسی برای افزودن بر انبان گرانبهای معرفتشان آویزان شده اند بهتر درونی سازند.

دگرگونی بزرگ مفاهیم به مثابه یک شگرد

کارل پولانی در1944 خاطرنشان کرد که در جوامع پیچیده آزادی علیرغم گیرایی اش معنای متناقض وخطرناکی دارد. وی اضافه میکند که دو نوع آزادی وجود دارد: یکی خوب و یکی بد. آزادی استعمار همنوعان یا آزادی کسب سود بیش از حد بدون ارائه خدمات متناسب به جامعه، آزادی بد به حساب می آید و آزادی وجدان،آزادی بیان،آزادی اجتماعات،آزادی معاشرت وآزادی انتخاب شغل از آزادیهای خوب به حساب می آیند. هر دو نوع آزادی ناشی از یک نوع اقتصاد است. راه حل پولانی برای رفع این دوگانگی با توجه به هژمونی کنونی اندیشه نئولیبرالی قرائتی عجیب را برمیسازد. به نظر او پایان اقتصاد بازار میتواند شروع دورانی از آزادی بی سابقه باشد و لذا آزادی حقوقی و قانونی را میتوان فراگیرتر وعمومی تر از گذشته ساخت. آزادی میتواند بعنوان یک حق تجویزی فراتر از محدوده های تنگ حوزه سیاسی به درون سازمان اجتماع گسترش یابد. پولانی میگوید: متاسفانه گذر به چنین آینده ای با مانع آرمانگرایی لیبرالی سد شده است زیرا برنامه ریزی و کنترل در حکم انکار آزادی مورد حمله قرار گرفته و کاروکسب آزاد و مالکیت خصوصی برای آزادی ضروری اعلام شده و بنابراین اندیشه آزادی به حمایت صرف از کار وکسب آزاد تنزل میکند. از دیدگاه پولانی آزادی های خوب از دست می روند وآزادی های بد غلبه میکنند. تشخیص پولانی به طرز عجیبی متناسب با شرایط امروز ماست بطوریکه میتوان مشاهده نمود که شرکتهای بی شماری از مصیبتهای جنگ و بلایای محیط زیست سود جویی کرده اند. میتوان گفت: سی سال آزادی نئولیبرالی نه تنها قدرت طبقه سرمایه دار بسیار مشخصی را احیا کرده بلکه تمرکز شدید قدرت شرکتها در زمینه هایی همچون انرژی،رسانه ها، داروسازی، حمل ونقل وحتی خرده فروشی و فروشگاههای زنجیره ای (وال مارکتها)را نیز پدید آورده است. آن آزادی مبتنی بر بازاری که بوش اوج آرمان انسانی اعلام میکرد چیزی بیش از شیوه ای آسان برای گسترش بدون محدودیت و انحصاری شرکتها در همه جای دنیا نبود. با این پیش در آمد در خصوص مفهوم آزادی و دگرگونیهای آن، مفهومی که به شدت با منطق فرهنگی سرمایه داری متأخر و هژمونی نئولیبرالیسم پیوند خورده است،لازم است ابتدا به نحوه شکلگیری نه چندان قدیمی این منطق سیاسی- اقتصادی اشاره کنیم.]

 

 بررسی تاریخی جریان نئو لیبرالیسم:

از دید مورخین سالهای 1978 تا 1980 شاید نقطه عطف تاریخ اجتماعی واقتصادی جهان باشد. در سال 1978 در کشور چین دنگ شیائوپینگ اقدام به آزاد سازی اقتصاد از مقررات کمونیستی نمود. او با مشاهده موج فزاینده ثروت و قدرت در کشورهایی چون ژاپن،تایوان، هنگ کنگ، سنگاپور وکره جنوبی کوشید به جای برنامه ریزی متمرکز، با تجهیز بازار مبتنی بر سوسیالیسم منافع دولت چین را حفظ کند. از سوی دیگر در می 1979 مارگارت تاچر در انگلستان به نخست وزیری انتخاب شد و یکی از اقداماتش برای پایان دادن به وضع رکود وتورم اقتصادی محدود سازی قدرت اتحادیه های کارگری بود تا بتواند نیروی کار مجتمع و قدرتمند را از نفس بیندازد. همزمان در آمریکا نیز شخصی به نام ولکر به ریاست بانک مرکزی منصوب شد ودر طول چند ماه سیاست پولی آمریکا را تغیر داد و سپس در سال 1980 رونالد ریگان به ریاست جمهوری آمریکا انتخاب شد و وی نیز با حمایت از اقدامات ولکر به محدود ساختن قدرت کارگری اقدام نمود و همچنین موانع دولتی را از سر راه صنعت،کشاورزی واستخراج معادن برداشت. لذا تکانه های دگرگونی وتمایل به نظام نئولیبرالی از این چند نقطه آغاز و بعدها به سایر نقاط جهان گسترش یافت. نئولیبرالیسم بعنوان نظریه ای در اقتصاد سیاسی بر اساس آزادی های کارآفرینانه( بخوانیم سودجویانه) ومهارتهای فردی تحقق یافت و مالکیت خصوصی قدرتمند و بازار های آزاد را به وجود آورد و برای نائل شدن به این اهداف مداخله دولت از بسیاری از حوزه های اجتماعی و عمومی را سلب نمود. هژمونی نئولیبرالیسم به گونه ای تسری یافت که تقریبا تمام دولت ها بعداز فروپاشی شوروی چه دولتهای سوسیالیستی وچه دولتهای رفاهی نظیر زلاندنو و سوئد در واکنش به فشار های جبری بگونه ای نظریه و ساختار اقتصادی - سیاسی نئولیبرالیسم را پذیرفته و برنامه های خود را طبق این ساختار تنظیم و اجرا کردند.بطوریکه آفریقای جنوبی پس از رژیم آپارتاید به سرعت این ساختار را انتخاب کرد کما اینکه چین هم امروزه در این مسیر پیش می رود. اکنون حامیان نئولیبرالیسم منصبهای بسیار مهمی را در حوزه دانشگاهها، رسانه ها، هیئت مدیره شرکتها،موسسات مالی دولتی و بین المللی در تصرف خود دارند، بطوریکه با نفوذ کامل در بانک جهانی، سازمان تجارت جهانی وصندوق بین المللی پول به گفتمان مسلط تبدیل شده است. این سلطه را نئولیبرالها مدیون پذیرش و اجرای این اصلند که برای آنکه یک شیوه تفکر بتواند غالب و فراگیر شود لازم است امکانها و الگوهایی درآن ایجاد شود که برای احساسات، غرایز، ارزش ها وخواسته های مخاطبان( مشتریان) گیرایی و جاذبه داشته باشد و در شعور مشترک آنها جای گیرد تا جائیکه آنها را اموری مسلم وغیرقابل تردید بدانند. بنیانگذاران اندیشه نئولیبرالی آرمان هایی سیاسی همچون منزلت انسانی و آزادی فردی را به عنوان ارزشهای محوری تمدن بر گزیده اند. این گزینش،گزینشی حسابگرانه بود،زیرا آرمانهایی پرجاذبه و وسوسه انگیزند. آنان مدعی بودند که این ارزشها از سوی دیکتاتوری،کمونیسم و هرشکلی از مداخله دولتی که انتخاب اشتراکی را جایگزین انتخاب فردی کند مورد تهدید واقع میشود. مفاهیم منزلت انسانی وآزادی فردی بنابر جاذبه ای که داشتند، قبل از پایان جنگ سرد، به جنبش مخالفان در اروپای شرقی و شوروی نیرو بخشید و به انگیزه دانشجویان معترض در میدان تیان آلمن پکن تبدیل شد. نخستین تجربه نئولیبرالی در شیلی پس از کودتای پینوشه در سال 1973 روی داد .نخبگان تجاری شیلی از حرکت آلنده به سوی سوسیالیسم بیمناک بودند چون منافع آنان را به خطر می انداخت، به همین خاطر این تاجرها که تحت حمایت شرکتهای آمریکایی و سازمانهای جاسوسی (سیا)و هنری کیسنجر وزیر خارجه ایالت متحده بودند به پشتیبانی از کودتا مبادرت ورزیدند و با خشونت، همه جنبشهای اجتماعی و سازمانهای چپگرا را سرکوب کردند. آنها تمام سازمان های مردمی همچون مراکز بهداشتی در محله های فقیر را برچیدند و قدرت اتحادیه های کارگری را کاهش دادند. در واقع نئولیبرالیسم پاد زهری بود بالقوه که نظام سرمایه داری را در مقابل خطرات تهدیدکننده حفظ وحراست مینمود.ابتدا گروه کوچک و منحصربه فرد از اقتصاددانان،مورخان و فیلسوفان دانشگاهی در سال 1947 پیرامون فردریش هایک فیلسوف اتریشی گرد آمده بودند تا انجمنی به نام مونت پلرین تاسیس کنند. چهره های سرشناس آنها عبارت بودند از: لودویک فن میزس،میلتون فریدمن اقتصاددان وحتی برای مدتی فیلسوفی همچون کارل پوپر.میتوان از نئولیبرال سازی بعنوان پروژه ای برای سازماندهی دوباره سرمایه داری بین المللی یا پروژه ای سیاسی برای برقراری مجدد شرایط انباشت سرمایه و احیای قدرت نخبگان اقتصادی تعبیر کرد.البته در کنار این هژمونی باید گفت که ساختار نظری نئولیبرالیسم بنابر نظر برخی مفسران انسجام زیادی ندارد. انضباط عملی اقتصاد نئوکلاسیکی چندان با الزامات سیاسی آن که آرمانهای آزادی فردی را در برمیگیرد همخوانی ندارد،زیرا از طرفی به مداخله هرگونه قدرت دولتی اعتماد ندارد و از سوی دیگر از ضرورت وجود یک دولت قوی و در صورت لزوم قهری برای دفاع از مالکیت خصوصی دفاع و حمایت میکند .

شکل گیری وزوال دولتهای رفاه (لیبرالیسم درونی شده):

از آنجاییکه نئولیبرالیسم، بدیل و جایگزین دولتهای رفاه بود، مروری گذرا بر شکلگیری و زوال دولتهای رفاه در جهت درک عوامل دخیل در عروج نئولیبرالیسم ضروری است. ابتدا باید گفت ضرورت شکلگیری دولتهای رفاه بخاطر اوضاعی بود که فرایند جنگ جهانی دوم و هژمونی انقلاب اکتبر 1917 به جهان تحمیل کرد و به همین سبب بازسازی شکل دولتها وروابط بین الملل پس از جنگ جهانی دوم طراحی شد. هدف طراحی نیز جلوگیری از بازگشت جوامع غربی به شرایط فاجعه بار رکورد اقتصادی دهه 30 بود. قرار این بود که بازسازی مذکور از ظهور و تکرار رقابتهای ژئوپولوتیکی میان دولتها جلوگیری نماید، رقابتی که منجر به جنگ جهانی شده بود. لذا بمنظور حفظ صلح و آرامش داخلی دولتها، نوعی سازش طبقاتی بین کار وسرمایه ایجاد گردید. نوشته های نافذ رابرت دال وچالز لیندبلوم، دو اندیشمند حوزه علوم اجتماعی در این فضا قابل توجه بودند.آنها استدلال میکردند که سرمایه دارای و کمونیسم به مثابه دو شکل ناپخته، خود شکست خورده اند. ظاهرأ راه آنان نه این بود نه آن، بلکه راهشان، شق سومی در جهت تعدیل وضعیت بود،اما باطن امر چیز دیگری بود. آنان تحت تأثیر انقلاب اکتبر و هژمونی کمونیسم تا حدودی مجبور به توجه و پرداخت به عدالت اجتماعی شدند و برای برون رفت از بحران موجود تنها راه را ملغمه ای از دولت،بازار ونهادهای دموکراتیک برای تضمین صلح،عدم طرد محرومان، رفاه و ثبات میدانستند.کم کم در اروپا انواع گوناگونی از دولتهای سوسیالیستی،دموکرات مسیحی ودولتهایی با نظام های اقتصادی کنترل شده و متمرکز بوجود آمدند. ایالات متحده خود به نوعی دولت دموکرات- لیبرال روی آورد و ژاپن هم زیر نظارت ایالت متحده دولتی ظاهرأ دموکراتیک ولی در عمل به شدت بوروکراتیک رال ایجاد کرد.آنچه همه این دولتها در آن اشتراک داشتند، پذیرش این اصل بود که دولت باید بر اشتغال کامل،رشد اقتصادی و رفاه شهروندان تمرکز کند و برای دستیابی به این اهداف دولتها باید بدون قیدوبند در امور بازار،اقتصاد و سیاست صنعتی مداخله میکردند. لذا سیاستهای مالی و پولی ای به طور گسترده بکار گرفته شدند که به آن سیاستهای کینزی میگویند، سیاستهایی که از بی ثباتی بازار جلوگیری کرده، نوسانهای تجاری را کاهش داده و اشتغال کامل و قابل قبولی را تضمین میکردند. بر این اساس اقداماتی از طریق ایجاد نظام های گوناگون رفاهی مانند مراقبت بهداشتی،درمانی، آموزش و تعیین استانداردهایی برای حوزه های متفاوت (دستمزد و اجتماع) انجام گرفت. این نوع سازمان اقتصادی سیاسی را لیبرالیسم درونی شده هم (دولت رفاه) مینامند. این لیبرالیسم درونی شده در طول دهه 1950 تا 1960 نرخهای بالایی از رشد اقتصادی را در کشورهای سرمایه داری پیشرفته بوجود آورد. البته لازم به ذکر است که در زمان قوام و برقراری دولتهای رفاه طرح استعمارزدایی از کشورهای مستعمره نیز آغاز شد، هرچند لیبرالیسم درونی شده برای کشور های جهان سوم بویژه کشورهای آفریقایی چیزی جز یک امید واهی نبود.

افول دولتهای رفاه وعروج نئولیبرالیسم

اوایل دهه هفتاد میلادی فروریزی لیبرالیسم درونی شده (دولت رفاه) چه در سطح جهان و چه در اقتصادهای محلی آغاز شد.در دهه هشتاد بیکاری وتورم درهمه جا درحال افزایش بود وسرانجام مرحله رکود تورمی در جهان شروع شد، مرحله ای که طی سالیانی ادامه یافت.کاهش درآمد های مالی و افزایش هزینه های عمومی به بحران مالی دولتها انجامید و زمینه برای عروج نئولیبرالیسم فراهم شد. بنظر "سوزان" نئولیبرالیسم پدیده ای ارتجاعی ونامطلوب بود، راهکاری که به هیچوجه راه چاره وعلاج نبود،بلکه جریانی بود که به صحنه آمدن و حیاتش را با پول خریدند. نئولیبرالیستها فهمیده بودند که ایده ها نتایج شگرف زیادی دارند، لذا در قالب هسته کوچکی در دانشگاه شیکاگو و به زعامت اقتصاددان فیلسوف فون هایک وشاگردانی از جمله میلتون فریدمن آغاز به کار کردند، هسته ای که از طرف کسان دیگری نیز حمایت مالی میشدند. نئولیبرالیسم یک شبکه گسترده بین المللی از بنیادها،موسسه ها، مراکز پژوهشی– انتشاراتی،نویسندگان ومتخصصان بود که توانست روابط عمومی را ایجاد وکادر ایدئولوژیک کارآمد خود را تربیت کند. آنها آنچه را که مارکسیست ایتالیایی آنتونوگرامشی درباره برتری طلبی فرهنگی میگفت بخوبی درک کرده بودند. در این منطق اگر میتوانستی مغز افراد را اشغال کنی قلب ودستهایشان هم بدنبالش می آمد.

نئولیبرالها صدها میلیون دلار خرج کردند و البته آنرا با هوشمندی هزینه کرده وکاری کردند که نئولیبرالیسم به عنوان شرایط طبیعی (آرمانی) بشر بنظر بیاید و چنین شد که نئولیبرالیسم از فرقه ای کوچک، گمنام و غیرمحبوب که نفوذی هم نداشت به صورت مذهب جهان اکنون ما درآمد. مذهبی که امروزه موسسات قانون گذار خود و از همه مهمتر دوزخ و بهشت خویش را برای مخالفان و موافقانش ایجاد کرده است.البته واژه مقدس نئولیبرال به معنای پیرو اصول بازار آزاد اقتصاد نئوکلاسیک درنیمه دوم قرن نوزدهم و به برکت آثار آلفرد مارشال و ویلیام استنلی جوئز پدید آمده و همواره در تلاش بوده تا همچون دکترینی نجات بخش جای نظریه های آدام اسمیت، دیوید ریکاردو وکارل مارکس را بگیرد، دکترینی که بشدت مخالف نظریات مداخله گرانه دولت، همچون نظریه جان مینارد کینز بود و سرانجام در دهه 1930 و در پاسخ به کسادی بزرگ از اهمیتی نسبس برخوردار شد و در دهه های پایانی قرن بیستم به جایگاه مدنظرش عروج نمود.

دولت و ماهیت آن از منظر نئولیبرالها

دولت نئولیبرال طبق نظریه باید از حقوق مالکیت خصوصی افراد، حاکمیت قانون تجارت آزاد، حفظ قداست قرار دادها وحقوق بشر لیبرال حمایت نماید وبرای این کار دولت باید از ابزار خشونت در چارچوب قوانین وضع شده پارلمانی ها استفاده کند . در چنین ساختاری کاروکسب خصوصی و ابتکار عمل کارآفرینانه کلید دستیابی به نوآوری محسوب میشود. نئولیبرالیها معتقد به مقررات زدایی اند شوند و رقابت بین افراد، شرکتها، شهرها، کشورها وگروهبندیهای منطقه ای را مزیت میدانند. دولت نئولیبرال باید پیوسته در تلاش باشد تا موفقیت رقابتی و داروینیستی خود را بر سایر دولت ها در بازار جهانی اثبات و گوشزد کند. در چنین بازار مکاره ای اگرچه آزادیهای فردی در مقابل بازار تضمین شده است اما در نهایت فرد است که مسئول پاسخ گویی اعمال خویش خواهد بود و محرومیتهای طبقاتی به اموری همچون تنبلی ،آی کی یوی پایین، نبود نبوغ و زیرکی فردی تقلیل داده میشوند. همین تقدس فرد و مالکیتهای ابلهانه فرد بر ثروتهای عمومی و بسط هر روزه قوانین ارث و ارث بری در رویکرد نظریه پردازان نئولیبرال نسبت به دموکراسی هم خود را به شیوه ای متناقض نشان میدهد، جائیکه نئولیبرالها شدیدا نسبت به دموکراسی بدگمان هستند. آنها حکمرانی از طریق حکومت اکثریت را تهدیدی بالقوه برای حقوق افراد میدانند و دموکراسی را غالبأ شرایطی لوکس می پندارند.نئولیبرالها بجای دموکراسی از حکمرانی متخصصان ونخبگان حمایت میکنند. آنان واقعا ترجیح میدهند که اداره امور نه از طریق تصمیم گیریهای دموکراتیک مردمی بلکه از طریق فرمانهای اجرایی و تصمیمات نخبگان بوروکرات و تکنوکرات انجام شود. در چارچوب نظریه عمومی دولت نئولیبرالی بخشهای مبهم و متناقض زیادی وجود دارند. اولین ابهام نظری در خصوص مسئله تفسیر قدرت انحصاری است. رقابت اغلب به انحصار یا چند انحصاری می انجامد زیرا شرکت های قویتر، شرکت های ضعیفتر را از صحنه بیرون می رانند. اما اکثر نظریه پردازان ئولیبرال این امر را مسئله ساز نمی دانند زیرا بر این باورند که این حذف میتواند کارایی را به حداکثر برساند.

 

نحوه اجرا و تحقق نئولیبرالیسم در جوامع

سئوالی که میتوان مطرح ساخت این است که لیبرال سازی چگونه تحقق یافت؟ از طرفی پاسخ به این پرسش در کشورهایی نظیر شیلی و آرژانتین در دهه 1970 هم ساده وهم سریع بود. تحقق و اجرای این برنامه ها به شیوه های خشن و قاطع کودتای نظامی، با حمایت طبقات بالای سنتی و حکومت ایالات متحده و درپی آن سرکوب بی رحمانه ی جنبشهای کارگری و جنبشهای اجتماعی شهری بودند، جنبشهایی که قدرت طبقات بالا را به خطر انداخته بودند . از طرفی دیگر هم انقلاب نئولیبرالی نسبت داده شده به ریگان پس از سال 1979 بایستی با شیوه هایی دموکراتیک در غرب تحقق می یافت و این امر لازمه اش کسب رضایت سیاسی طیف وسیعی از مردم از طریق پیروزی در انتخابات و ایجاد حسی مشترک بر مبنای عادتهای دیرینه جامعه پذیری فرهنگی بود حسی مشترک که میتوانست گمراه کننده و پنهان کننده مسائل واقعی زیر انبوهی از تعلیمات جعلی و بنجل فرهنگی باشد. برای نمونه واژه آزادی( از نوع آمریکایی اش) به قدری در حس مشترک آمریکاییان طنین انداز شده که نخبگان می توانند مانند دکمه ای آنرا فشار دهند تا در را بر روی توده ها گشوده و در قالب این مشارکت همه چیز را توجیه کنند. چنین راهکار و شگردی بود که گرامشی را به این نتیجه رساند: هنگامیکه مسائل سیاسی به مسائل فرهنگی تغییر داده میشوند، خود این مسائل به اموری حل ناشدنی تبدیل می شوند.ایجاد رضایت عمومی در چارچوبی فرهنگی، منافع فردی را در قالب اقتصادی موجه میساخت و این توجیه بر اساس فرمول توسعه آرمانهای زندگی نئولیبرالی از راههای بسیار متنوعی همچون تبلیغات ایدئولوژیکی نیرومند شرکتها، رسانه ها، دانشگاه ها،مدارس، کلیسا ها وانجمن های حرفه ای به جریان روزمره زندگی هم تسری داده شدند. برای جا انداختن نئولیبرالیسم در جوامع توسل به سنت ها و ارزش های فرهنگی آن جوامع از اهمیت زیادی برخوردار بود. تلاش برنامه ریزی شده برای ارائه الگوهای عقیم و اخته شده از آزادیهای فردی و فردیت می توانست توده های بی شکل را جذب کند و اذهان عمومی را نسبت به مسائل طبقاتی و جمعی منحرف نماید و این هنر خاص تاچر، ریگان و دیگر سینه چاکان نئولیبرالیسم بود .

پیامد های پروژه نئولیبرال سازی

حاکمان همیشه عملشان را با واژه های زیبا و ادعاهای عظیم توجیه میکنند و میکوشند به جایگاه رفیع اخلاقی صعود کرده تا آنگاه بتوانند از اجتناب ناپذیری سخن بگویند. امپراطوران رم بردگی اروپا وخاورمیانه را تمدن نامیده بودند. صاحبان کارگاههای تاریک وتنگ انقلاب صنعتی هم کارشان را پیشرفت می دانستند. بانکداران،قماربازان بازار سهام و روسای ابرمیلیونر شرکتهای سرمایه سالار امروز هم بردگی جهان را جهانی کردن خوانده اند و بر همین مبنا و عنوان دهان پرکن است که بردگان شورشی همچون کارگران، اعتصاب کنندگان وتظاهر کنندگان را بی شعوران تنبل خطاب میکنند، بیشعورانی که با تمدن،پیشرفت وجهانی سازی مخالفند.با این کار برده داران مدرن نمیخواهند مردم جوامع بفهمند که آنها چه چیزهایی را جهانی کرده اند. در طول دهه 1980 و1990 تنها چیزهای شخصی جهانی شده اند و لذا درطول این سالها نه تنها به هم نزدیک شدن جوامع و مردمان کشورها اتفاق نیفتاده بلکه فاصله ها بیشتر از پیش شده است. برای نمونه ثروت، جهانی نشده بلکه انباشت آن در درون کشورهای مرکز بیشتر و سرعت برگشت سرمایه از پیرامون اوج گرفته است. شاهد این مدعا شکاف طبقاتی است بطوریکه در طول دهه 1990 شکاف بین فقیرترینها( 80 درصد جامعه انسانی) و غنی ترینها ( 20 درصد بشریت) به نسبت 1 به 74 افزایش یافت در حالیکه قبلأ این نسبت 1 به 60 بود. ثروت سه نفر به نام های بیل گیتس، پاول الن و ارن بوفت معادل ثروت 600 میلیون نفر جمعیت 48 کشور کم توسعه جهان است و این درحالیست که انتظار میرود شمار کسانی که درآمد روزانه آنها کمتر از یک دلارست از 1.2 میلیارد نفر به 1.9 میلیارد نفر درسال 2015 برسد. آنها تکنولوژی را جهانی نکرده اند. نود درصد حق ثبت اختراعات تکنولوژیک در دست کشورهای غنی است، کشورهایی که با قواعد سازمانهای جهانی حمایت میشوند. براساس پژوهشی که سازمان بین المللی کار در فوریه انجام داده، تنها 5 درصد جمعیت جهان از اینترنت استفاده میکنند که 88 درصدشان هم در کشور های پیشرفته سرمایه داری ساکنند.آنها حتی رشد اقتصادی را که است منشا برتری تاربخی نظام سرمایه سالار بوده است جهانی نکرده اند. بجای جهانی سازی جریان مهاجرت مردم( انبوه رنگین پوستانی که در پای محراب زندگی غربی قربانی مسیرهای خطرناک مهاجرت میشوند هنگامیکه سرزمینهایشان به یمن همین جهانی سازی فلاکت به نابودی کشیده شده اند) جریان و سیالیت حرکت سرمایه را جهانی کرده اند. در جهت این سیالیت ،قدرت مانور شرکتهای چندملیتی را جهانی کرده اند، بطوریکه میتوان گفت: از 100 نهاد پر قدرت جهانی، 49 نهاد آن از شرکتهای چندملیتی اند، شرکتهایی که 70 درصد تجارت و 80 درصد سرمایه گذاری جهان را کنترل می کنند. با توجه به این توضیحات میتوان گفت: امروزه جهان نه درجهت استعلا بلکه درقهقرایی واپسگرایانه و درفرود زیگزاکی روند تکامل خود نفس می کشد یعنی روند شکلگیری دانش فنی ومعرفت قطبی شده ای که گستره ی جهانشمول دارد. پروژه موجود، پروژه به صنعت درآوردن ایده های ارتجاعی است که توسط محدودی ازصاحبان ثروت وقدرت طراحی ودر راستای منافع دراز مدت وکوتاه مدت آنان مدیریت می شود.در این فضا پست مدرنیسم هم بعنوان منطق فرهنگی سرمایه داری متأخر پابه عرصه دانشگاها، مراکزآموزشی، رسانه ها ومحافل هنری وادبی نهاده است.منطقی که علم را شالوده گرایی وانجماد استعاره های کهنه قلمداد کرده، افکار وآراء حاشیه ای وفرتوت گذشته راباتحمیل والقاء وتبلیغ به متن فرا خوانده تا معنای دموکراسی را درچنین حق حضوری توجیه کند.بر این اساس مردمان جهان را امروزه به مرور بسوی نوستالژی دوران بدویت سمت وسو میدهند.نوعی جهت بخشی که نه بخاطر مرور زندگی وتاریخ بشر و نه به خاطر درک دنیامیسم روند تحولات در گذر زمان،بلکه بخاطر ایجاد مشغولیت کاذب و ترافیک اذهان رواج داده میشود، مبادا که این اذهان خالق حرکت وتجربه ای نو باشند. براساس چنین رویکردی و با پایان جنگ سرد،پایان تاریخ وجاودانگی نظام کاپیتالیستی را نویددادند. نئولیبرالیسم هم با اعلام نظم نوین جهانی این داعیه را ندا داد که برای بازدهی بهینه کارکرد سرمایه بهتر است کشور های جهان سوم با حکومت های قرون وسطایی اداره شوند .به همین منظور بورژوازی جهانی به سان یک جادوگر، ارواح را به زیرزمین احظار کرد، ارواحی که بعضا خود نیز از مهار آن عاجز است. نئولیبرالیسم برای گذر از جامعه به فرد واز حقوق جمعی به حقوق فردی (از مالکیت جمعی به مالکیت فردی ) روایتهای کوچک را به جای کلان روایت (روایتهای بزرگ) مبنای تبلیغ والقای داستانکهای خود قرارداد.در قالب روایتهای مینیمال و در فرامین نظم نوین جهانی حقوق بشر و برابری طلبی را تلویحا تحت شعاع نسبیت های فرهنگی ومولتی کالچرالیسم قرار داده و در این رهگذر نالیونالیسم، بنیادگرایی مذهبی و اسطوره های کهن را به روز وابقا نموده و بجای نهادینه سازی انسان گرایی جهان شمول به فعالسازی پروژه گفتگوی مذاهب، فرهنگ ها وتمدنها مبادرت ورزیده اند. برمبنای چنین الگوهایی است که عده ی کثیری از مرتجعین آفریقا وخاورمیانه برای قتل، جنایت و سلاخی مردم هماهنگ وبسیج شده اند. با هژمونی تفکرات نئولیبرالیستی حتی در آمریکا و اروپا نیز ازدحام کلیساهای ارتجاعی بیش از پیش رونق گرفته و همین رونق، عزلت گزینی وعدم مشارکت سیاسی توده مردم رابدنبال داشته است. مدتها پیش ویلدورانت اذعان کرد که اگر انسان امروزی را با معیار سنتها و ارزشهای مقبولش مورد سنجش قرار دهیم یک قدم با بربریت فاصله دارد . به قول سمیرامین نیز رشد تصاعدی حرکت سرمایه انعکاس بربریت این حرکت است. والرشتاین هم اضافه میکند: رشد تصاعدی سرمایه بر رشد سرطان میماند، رشدی که ضرورتا به مرگ منجر میشود. اگر ورای عادت برجهان بنگریم فقر،مسکنت، جنگ وجنایت همچون بختکی شوم و با توحشی تمام عیار برگرده بشر امروزی سنگینی میکند.آنچه به صراحت میتوان دید، آلترناتیو شدن منطق اتمیزه شدن انسان است. در کنار این متد،پدیده بالکانیزه گشتن دولت - ملت ها نیز که درشرف وقوع است در جهت سهلتر کردن قدرت بلع وهضم صاحبان قدرت وثروت است و بر همین مبنا از طرف آنان تلویحا مورد پشتیبانی قرار میگیرد.

منابع:

1- تاریخ مختصر نئولیبرالیسم نوشته دیوید هاروی –ترجمه محمود عبدالله زاده.

2- استعمار پسامدرن-گرد آورنده .احمد سیف

3- کنگره جهانی مارکس جلد سوم 1998 مجموعه مقاله

4- سیاست پست مدرنیته جان آره گیبرینز ربوریم-ترجمه منصور انصاری.

 

 

منبع: سایت کریتیک

گەڕان بۆ بابەت